![]() |
![]() |
|
| گزیده ای ازکتاب جام جهان بین سروده ی مجتبی سپهری |
|
|||||||
|
+ نوشته شده در
88/06/07ساعت 13:5 توسط سپهری |
|
|
چرا؟
چرا آدم ز عالم بی خبر شد؟ چراآدم اسیر قهر وجنگ شد؟
![]() , نقاشی اثر استاد ناصر شفیعانی
|
|
+ نوشته شده در
87/06/27ساعت 19:48 توسط سپهری |
|
|
سحر گاهان که د ر خوابند همگان بیاد تو فتم باز هم دو چندان کنم ذکرت نه با آوا و تزویر ز دل خوانم ترا با صد هزار جان ![]() |
|
+ نوشته شده در
87/04/06ساعت 18:50 توسط سپهری |
|
|
نگاشتم ز نگارم شامگاهی طره طرار بسان قرص ماهی کمند ابرو مژه پیکان و خندان دو چشمانش پر از برق نگاهی لبانش همچو یاقوتِ بدخشان دُر دندان نمودار از پگاهی چو بگشاید گُل لعل لبانش سبکبالم کُند چون پَر کاهی خداوندا نگهدارش سلامت اگر چه بد کند با ما گاهی ![]() |
|
+ نوشته شده در
87/03/29ساعت 17:30 توسط سپهری |
|
|
ای غزال خوش خطِ زیبا، ای سرو بلند ای نگارِ شوخ وطرار ، ای ابرو کمند من گرفتار کمندِ زلف گیسوی توام مست آن نیم نگاهِ چشم جادوی توام ![]()
|
|
+ نوشته شده در
87/03/25ساعت 13:25 توسط سپهری |
|
|
سلام به همگی وقتی شیر موش میشود وموش شیر چاره ای جز فریاد نیست http://www.petitiononline.com/sos02082/petition.html
|
|
+ نوشته شده در
87/03/05ساعت 16:54 توسط سپهری |
|
|
همچو پاییزبرگ وبارم چیدورفت ناله های جان گدازم دید و رفت گفتمش :جانم، مرو، جانم تویی بر نگاهم خنده ای پاشید و رفت سیل اشکم،گشت روان و دل دوان هرچه دل گفت، چشم هم کاوید ورفت تشنه ای وا مانده بودم در کویر ابر رحمت برتنم بارید و رفت نور عشقش، چون مسیحا نفسی لحظه ای برکالبدم ، تابید و رفت آه ندانستم چه خبط کردم که او دست به دستم لحظه ای سایید ورفت گرد مهرش چون قمرگردان بودم
از چه رو از ما گسیخت، رنجید و رفت
زندگی با او چوعشق بود وامید خوشبحالش ، بذر عشق پاشید ورفت
نقاشی اثر استاد ناصراستاد ناصر شفیعانی
|
|
+ نوشته شده در
87/03/04ساعت 11:47 توسط سپهری |
|
|
بیا باز هم بخوانیم قصه از عشق
بریزیم گل سرخ بر دامن عشق
بیا رنج فراق و سوز هجران
بشوییم با سرشک از قامت عشق
بیا همراه شویم با باد و باران
بیا هم ساز گردیم با بهاران
بیا تا از غم دوران بکاهیم
دمی را سر کنیم با میگساران
بیا گشتی زنیم در لاله زاران
بنشینیم لحظه ای با گلعذاران
غنیمت شمریم این لحظه ها را
چو فردا نیستیم در جمع یاران
|
|
+ نوشته شده در
87/02/28ساعت 15:17 توسط سپهری |
|
|
+ نوشته شده در
87/02/28ساعت 15:5 توسط سپهری |
|
|
+ نوشته شده در
87/02/28ساعت 15:4 توسط سپهری |
|
|
خاکِ وطن کاش میشد همچو باران، بوسه بر خاک وطن زد
یا که همچو شاهبازی ،گشت بر بام وطن زد
کاش میشد همچو ماهی غوطه در آب خزر خورد
کاش میشد شهپرک وار، بال در دشت وطن زد
نقاشی اثر استاد ناصر شفیعانی
|
|
+ نوشته شده در
87/02/28ساعت 15:2 توسط سپهری |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
87/02/28ساعت 15:0 توسط سپهری |
|
|
گوهر جوانی
تا جوانی بخودآ گوهر امید ز توست همچو کبک میخرامی همچو آهو میدوی وای ز روزی که بیاید خزان پیری لنگ لنگان میروی ولاکپشت وارمیدوی
|
|
+ نوشته شده در
87/02/28ساعت 14:56 توسط سپهری |
|
|
رفت که رفت دور شیرین بهاران رفت که رفت قمری از باغ و گلستان رفت که رفت آن نگار خوش قد و بالای من با هجوم سرد زستان رفت که رفت بلبل بزم چمن آرای عشق پر کشید سوی بیابان رفت که رفت نو جوانی و غرور و عشق هم پیر شد از ظلم دوران رفت که رفت شهر زیبای دل و جلوهگاه خوبان در شبانگاهی به تالان رفت که رفت شور شیرین و نشاط زندگانی و امید ناگهان با چشم گریان رفت که رفت آنکه چون جان در برم پروردمش دست در دست رقیبان رفت که رفت ما بماندیم وآینه و مشتی خاطره خاطره در حسرت یک لب خندان رفت که رفت زندگی سخت نیست و روزگار پر جور نیست خرّمی از جور آدمیان رفت که رفت ای دریغا ! دوستی دیگر ندارد اعتبار دوستی دشمن شد و با روزگاران رفت که رفت تا به کی در انتظار تو نشینم ای صنم؟ نور دیده از فراق روی تابان رفت که رفت نقاشی اثر استاد ناصر شفیعانی
|
|
+ نوشته شده در
87/02/27ساعت 19:55 توسط سپهری |
|
|
عاقبت خود بینی شنیدم سروی با گل همی گفت زچه رو اینچنین پژمرده گشتی؟ تو که روزی بودی تاج گلستان چگونه اینچنین افسرده گشتی؟ بگفتا: رنگ من از خون دل بود شمیم عطر من از خاک و گل بود نداشتم من ز خود نه رنگ نه بویی که اینها لطف آن خوش آب وگِل بود چو دید مغرور گشتم ز جمالم بدور از معرفت و هر کمالم بدست کودکی بر چیده گشتم دمی محبوب چو نور دیده گشتم مرا کند و بدور از شاخه گشتم چنین شد بی سروسامانه گشتم چو زآن روز بگذشت چند زمانی نماند زآن رنگ وبویم هیچ نشانی همانکه بودمش عزیزو مهمان نگاهم کردو گفتش: آه بدینسان چه زود پژمرده گشت این گل زیبا؟ دگر جایی ندارد در دل ما مرا راند و باد هم پرپرم کرد ز شهر خویشتن در بدرم کرد شدم آواره وبی خانه گشتم چنانکه از خودم بیگانه گشتم
|
|
+ نوشته شده در
87/02/27ساعت 19:53 توسط سپهری |
|
|
نیمۀ گمشده تو هستی نیمه گمشدۀ من بنه پا بر سر و بر دیدۀ من چرا دیر آمدی جانم فدایت؟ خزان ساکن شده در سینۀ من تو هستی غنچۀ خزان ندیده کمند ابرویی و قامت کشیده غزال چشمی وشهلا روی ومستی منم قامت شکسته پشت خمیده چو بشنیدم دمی آواز سازد صدای گرم و پر سوزو گدازد برفت از من همه غمهای هستی خدا هم ساز گرداند نیازد زدی تنبور بر تار دل من بهشتی شد تن وخاک وگِل من کلامت پُر بکرد جام وجودم شکوفا شد گل خُشک دِل من
|
|
+ نوشته شده در
87/02/27ساعت 19:52 توسط سپهری |
|
|
+ نوشته شده در
87/02/27ساعت 19:50 توسط سپهری |
|
|
نوای ساز تو چون ماهی در دل شب تار
|
|
+ نوشته شده در
87/02/27ساعت 19:46 توسط سپهری |
|
|
نفرین نامه
رفتی و هر گز ندانی
![]() نقاشی اثر استاد ناصر شفیعانی
|
|
+ نوشته شده در
87/02/27ساعت 19:44 توسط سپهری |
|
|
شمع و پروانه صبحدم شمع بگفت :پروانه را
|
|
+ نوشته شده در
87/02/27ساعت 19:42 توسط سپهری |
|
|
دخترم
خوشا آنوقت که دختر بچه بودی |
|
+ نوشته شده در
87/02/27ساعت 19:41 توسط سپهری |
|
|
زندگی زندگی آیینه ای تنها نیست رقص دل انگیز باد و شاخه هاست
|
|
+ نوشته شده در
87/02/27ساعت 19:38 توسط سپهری |
|
|
به راه دوست زمانیست ساکن کوی جهانیم |
|
+ نوشته شده در
87/02/27ساعت 19:37 توسط سپهری |
|