تبليغاتX
مجتبی سپهری
گزیده ای ازکتاب جام جهان بین سروده ی مجتبی سپهری
 

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو

 

 

به نام خدای بهار  و خزان

خداوند مرگ و خداوند جان

خداوند عشق و خدای امید

خدایی که دارد ز هر سو نشان

به نام خدایی که کین را ز دل
زدود و درونش دوستی بکاشت
خدایی که لوح جبین مرا
به کلک زرین نیکی نگاشت


 
 

 

 
+ نوشته شده در  88/06/07ساعت 13:5  توسط سپهری | 
چرا؟
 

 چرا آدم ز عالم بی خبر شد؟

چرا گریه به دلها بی اثرشد؟

چرا هیچکس به فکر دیگری نیست؟

چرا انسانیت رنگ دگر شد؟

چراآدم اسیر قهر وجنگ شد؟

چرا الگوی ما دیو پلنگ شد؟

چرا این دنیای پر ز نعمت؟

به کام آدمی همچو شرنگ شد؟


چرا مهر و مُحبّت شد فسانه؟

چرا دوری شده یک نوع بهانه؟

چرا هر جا نشینی غم بیاید؟

به تیر کین رود سویت نشانه


Anfrage an Nasser Shafiani bezüglich 'Fantasie 4'

,
نقاشی اثر استاد ناصر شفیعانی
 


 

+ نوشته شده در  87/06/27ساعت 19:48  توسط سپهری | 

سحر گاهان که د ر خوابند همگان

بیاد تو فتم باز هم دو چندان

کنم ذکرت نه با آوا و تزویر

ز دل خوانم ترا با صد هزار جان

Die Grafik

 
+ نوشته شده در  87/04/06ساعت 18:50  توسط سپهری | 
 نگاشتم ز نگارم شامگاهی

طره طرار بسان قرص ماهی

کمند ابرو مژه پیکان و خندان

دو چشمانش پر از برق نگاهی
 
 
 
لبانش همچو یاقوتِ بدخشان

دُر دندان نمودار از پگاهی

 
 
 
 
چو بگشاید گُل لعل لبانش

سبکبالم کُند چون پَر کاهی

 
 

خداوندا نگهدارش سلامت

اگر چه بد کند با ما گاهی

 

 
 
Die Grafik
 
+ نوشته شده در  87/03/29ساعت 17:30  توسط سپهری | 



ای غزال خوش خطِ زیبا، ای سرو بلند


ای نگارِ شوخ وطرار ، ای ابرو کمند


من گرفتار کمندِ زلف  گیسوی  توام


مست آن نیم نگاهِ  چشم جادوی توام

Die Grafik



 
+ نوشته شده در  87/03/25ساعت 13:25  توسط سپهری | 

سلام به همگی
در اعتراض به اقدامی که گوگل انجام داده و اسم خلیج همیشه فارس رو به خلیج عرب تغییر داده برید و توی سایت زیر رای بدید باید ۱ میلیون امضا جمع بشه و تا الان حدود ۷۰۰۰۰۰ تا جمع شده . حتما برید اگه ایرانی هستید و ایران رو دوست دارید .

وقتی  شیر موش میشود وموش شیر چاره ای جز فریاد نیست

http://www.petitiononline.com/sos02082/petition.html

 

+ نوشته شده در  87/03/05ساعت 16:54  توسط سپهری | 

 

همچو پاییزبرگ وبارم چیدورفت

ناله های جان گدازم دید و رفت

گفتمش :جانم، مرو، جانم تویی

بر نگاهم خنده ای پاشید و رفت

سیل اشکم،گشت روان و دل دوان

هرچه دل گفت، چشم هم کاوید ورفت

تشنه ای وا مانده بودم در کویر

ابر رحمت برتنم بارید و رفت

نور عشقش، چون مسیحا نفسی

لحظه ای برکالبدم ، تابید و رفت

آه ندانستم چه خبط کردم که او

دست به دستم لحظه ای سایید ورفت 

گرد مهرش چون قمرگردان بودم
 
از چه رو از ما گسیخت، رنجید و رفت

زندگی با او چوعشق بود وامید

خوشبحالش ، بذر عشق پاشید ورفت



نقاشی اثر استاد ناصراستاد ناصر شفیعانی

+ نوشته شده در  87/03/04ساعت 11:47  توسط سپهری | 

بیا باز هم بخوانیم قصه از عشق

بریزیم گل سرخ بر دامن عشق

بیا رنج فراق و سوز هجران

بشوییم با سرشک از قامت عشق

براي مشاهده تمام صفحه تصوير دكمه موشواره را فشار دهيد.

بیا همراه شویم با باد و باران

بیا هم ساز گردیم با بهاران

بیا تا از غم دوران بکاهیم

دمی را سر کنیم با میگساران


 

بیا گشتی زنیم در لاله زاران

بنشینیم لحظه ای با گلعذاران

غنیمت شمریم این لحظه ها را

چو فردا نیستیم در جمع یاران

 
 

 
 

  

       

                                                             

  

+ نوشته شده در  87/02/28ساعت 15:17  توسط سپهری | 

اگر...

اگر در دل عشق یار نمی بود

مرا در این بازار کار نمی بود

بکنج خلوت خود می نشستم

بدل هم همه دیدار نمی بود


Anfrage an Nasser Shafiani bezüglich 'BEAUTIFUL by nature'

نقاشی اثر استاد ناصر شفیعیانی

+ نوشته شده در  87/02/28ساعت 15:5  توسط سپهری | 

کینه و دل

کاش این تن ما بی دل بود

یا که دل از آهن واز گِل بود

کاش میمردبغض و کینه ،جای آن

بر لبان همهُ ما خنده ای خوشگل بود

Anfrage an Nasser Shafiani bezüglich 'NATUR IN DER DUNKELHEIT'

نقاشی اثر استاد ناصر شفیعیانی


+ نوشته شده در  87/02/28ساعت 15:4  توسط سپهری | 

خاکِ وطن

کاش میشد همچو باران، بوسه بر خاک وطن زد

یا که همچو شاهبازی ،گشت بر بام وطن زد

کاش میشد همچو ماهی غوطه در آب خزر خورد

کاش میشد شهپرک وار، بال در دشت وطن زد


Anfrage an Nasser Shafiani bezüglich 'PHANTASIE'

نقاشی اثر استاد ناصر شفیعانی 



+ نوشته شده در  87/02/28ساعت 15:2  توسط سپهری | 

 فردا دیر باشد

بیا قبل از آنکه دیر گردد

عروس مرگ به پا زنجیر گردد

بخوانیم قصّۀ عشق ومحبّت

مبادا صبح فردا دیر گردد!

+ نوشته شده در  87/02/28ساعت 15:0  توسط سپهری | 

گوهر جوانی

 

تا جوانی بخودآ گوهر امید ز توست

همچو کبک میخرامی همچو آهو میدوی

وای ز روزی که بیاید خزان پیری

 لنگ لنگان میروی  ولاکپشت وارمیدوی

 

+ نوشته شده در  87/02/28ساعت 14:56  توسط سپهری | 

رفت که رفت 

دور شیرین بهاران رفت که رفت

قمری از باغ و گلستان رفت که رفت

آن نگار خوش قد و بالای من

با هجوم سرد زستان رفت که رفت

بلبل بزم چمن آرای عشق

پر کشید سوی بیابان رفت که رفت

نو جوانی و غرور و عشق هم

پیر شد از ظلم دوران رفت که رفت

شهر زیبای دل و جلوهگاه خوبان

در شبانگاهی به تالان رفت که رفت

شور شیرین و نشاط زندگانی و امید

ناگهان با چشم گریان رفت که رفت

آنکه چون جان در برم پروردمش

دست در دست رقیبان رفت که رفت

ما بماندیم وآینه و مشتی خاطره

خاطره در حسرت یک لب خندان رفت که رفت

زندگی سخت نیست و روزگار پر جور نیست

خرّمی از جور آدمیان رفت که رفت

 

ای دریغا ! دوستی دیگر ندارد اعتبار

دوستی دشمن شد و با روزگاران رفت که رفت

تا به کی در انتظار تو نشینم ای صنم؟

نور دیده از فراق روی تابان رفت که رفت

Anfrage an Nasser Shafiani bezüglich 'Unter Waßer'

نقاشی اثر استاد ناصر شفیعانی

 

+ نوشته شده در  87/02/27ساعت 19:55  توسط سپهری | 

 

عاقبت خود بینی

شنیدم سروی با گل همی گفت

زچه رو اینچنین پژمرده گشتی؟

تو که روزی بودی تاج گلستان

چگونه اینچنین افسرده گشتی؟

بگفتا: رنگ من از خون دل بود

شمیم عطر من از خاک و گل بود

نداشتم من ز خود نه رنگ نه بویی

که اینها لطف آن خوش آب وگِل بود

چو دید مغرور گشتم ز جمالم

بدور از معرفت و هر کمالم

بدست کودکی بر چیده گشتم

دمی محبوب چو نور دیده گشتم

مرا کند و بدور از شاخه گشتم

چنین شد بی سروسامانه گشتم

چو زآن روز بگذشت چند زمانی

نماند زآن رنگ وبویم هیچ نشانی

همانکه بودمش عزیزو مهمان

نگاهم کردو گفتش: آه بدینسان

چه زود پژمرده گشت این گل زیبا؟

دگر جایی ندارد در دل ما

مرا راند و باد هم پرپرم کرد

ز شهر خویشتن در بدرم کرد

شدم آواره وبی خانه گشتم

چنانکه از خودم بیگانه گشتم

             

 

+ نوشته شده در  87/02/27ساعت 19:53  توسط سپهری | 

نیمۀ گمشده 

تو هستی نیمه گمشدۀ من

بنه پا بر سر و بر دیدۀ من

چرا دیر آمدی جانم فدایت؟

خزان ساکن شده در سینۀ من

تو هستی غنچۀ خزان ندیده

کمند ابرویی و قامت کشیده

غزال چشمی وشهلا روی ومستی

منم قامت شکسته پشت خمیده

چو بشنیدم دمی آواز سازد

صدای گرم و پر سوزو گدازد

برفت از من همه غمهای هستی

خدا هم ساز گرداند نیازد

زدی تنبور بر تار دل من

بهشتی شد تن وخاک وگِل من

کلامت پُر بکرد جام وجودم

شکوفا شد گل خُشک دِل من

+ نوشته شده در  87/02/27ساعت 19:52  توسط سپهری | 

بخت من

فلک چون سر نوشتها را رغم زد

به بخت من فقط یک مهر غم زد

برید ناف مرا با غم و اندوه

رخم زرد و دو دیده پُر زِِ نم زد

به جای شهد، شرنگ درکام من ریخت

بنامم غم زیاد و خنده کم زد


Anfrage an Nasser Shafiani bezüglich 'SONNENUNTERGANG'

نقاشی اثر استاد ناصر شفیعانی

 

 

+ نوشته شده در  87/02/27ساعت 19:50  توسط سپهری | 

 

نوای ساز 

تو چون ماهی در دل شب تار
تو چون عشقی در وجود بهار
توچون شبنم بر تن گل سرخ
ز دوریت دل ندارد قرار
نوای سازت چو آمد بگوش
بشد بلبل از خجالت خموش
بهشتی شد کوه و دشت وکویر
ببرد از من دانش و عقل و هوش

+ نوشته شده در  87/02/27ساعت 19:46  توسط سپهری | 

 

نفرین نامه

 

 

رفتی و هر گز ندانی

در رهت دادم جوانی

 


نیست دگر نام و نشانی

ز آن بهار زندگانی

 


دل بشد مونس به غمها

آه چه تنهایم چه تنها

نیست امیدی هم به فردا

از چه رو رفتی نهانی

رفتی و از من گسستی

با رقیبانم نشستی

قلب زارم را شکستی

آه چه کردی، ناگهانی

این دل زارم فریدی

رفتی و از من رمیدی

در کناری آرمیدی

خا نه ات سوزد زمانی

آتشی افتد به جانت

بر کند غم دودمانت

تیره گرداند جهانت

خم شوی همچون کمانی

پس برو آخر به شّر شی

در تباهی غوطه ور شی

گر و کور و شل وکر شی

گم شوی در لا مکانی




Anfrage an Nasser Shafiani bezüglich 'Fantasie 4'

نقاشی اثر استاد ناصر شفیعانی 


+ نوشته شده در  87/02/27ساعت 19:44  توسط سپهری | 

 

شمع و پروانه 

صبحدم شمع بگفت :پروانه را

چه کنم من این دل دیوانه را؟

من بسوزم و بسازم همه عمر

تا که روشن کنم این کاشانه را

گفت پروانه: مزن لاف سخن

تا که هستی در میان انجمن

عاشق سوخته ناله کی کند

در بر معشوق گلایه کی کند

عاشق آن باشد بسوزد بی ریا

در کنار یار ولیکن بی صدا

عاشق آن باشد که جز یارش ندید

غیر او شاهد به کردارش ندید


+ نوشته شده در  87/02/27ساعت 19:42  توسط سپهری | 

 

 دخترم

 

خوشا آنوقت که دختر بچه بودی

خوش و با درد ورنج بیگانه بودی

بوقت گریه ات دست پاچه بودم

بلبخندی دلم را می ربودی

خوشا آنوقت که با تو مینشستم

به گوشَت نغمه خوان دستت به دستم

بروی پاهایم بودی در خواب

غم دل را به عشقت می گسستم

میان خواب لبخند بر لبت بود

تو گویی این جهان اندر کفت بود

چو از خواب میشدی بیدار بناگه

طنین صوت من چون مرحمت بود

چو پروانه سبکبال میزدیم گشت

به کوه طاق وسان و در و دشت

نبود در ما زغم هرگز نشانی

چه زود افسوس آن دوران بگذشت

بناگه چرخ چپ گردون دوران

بتاخت بر محفل ما همچو طوفان

جدا کرد عاقبت دستت ز دستم

کنون تو در وطن من هم به هجران

مقیم شهر اندوه و غمم من

بکوی هجر ساکن مسکنم من

نشان منزلم درد است و هرمان

بکنج خانه شمعی روشنم من

بسوزم از غم هجرت شب و روز

بر آرم دم بدم بانگ جگر سوز

که شاید بشنود روزی فغانم

خداوند رحیم و مهر افروز

خدایا رحمتی بر حال ما کن

ز خوان کرمت نگاه ما کن

ز در گاهت مگردان نا امیدم

خزان زند گا نیم ، بهار کن

خدایا آگه و دانا تو هستی

جهانگردان و جانفرما تو هستی

بده پایان به این رنج جدایی

توکه دادی به نیستی جان و هستی

خدایا کام تلخم پر شکر کن

تو از روی کرم بر ما نظر کن

بگیر بار دگر این دست رنجور

کریمانه، ز کوی ما گذر کن

+ نوشته شده در  87/02/27ساعت 19:41  توسط سپهری | 

زندگی

زندگی آیینه ای تنها نیست

یا که عکسی در میان قاب نیست

زندگی خاطره هاست

گریه ها و خنده هاست

عشق و امید ونگاهی،

که به صبح فرداست

به خدایی بنگر،که ز هر سو پیداست

زندگی ، بس زیباست

زندگی لبخند یک کودک است

رقص دل انگیز آب وجلبک است

گاهی تلخ وگاهی شیرین

گاهیم طعم گس زالزالک است

زندگی ثانیه هاست،لحظه هاش خاطره هاست

عطر دل انگیزکوچه باغهاست

داستان خوشی و اندوه ماست

آه چه گویم، که اندوه خطاست

زندگی ثانیه هاست

...لحظه هاش...خاطره هاست

رقص دل انگیز باد و شاخه هاست

زندگی،با چشم زیبا بنگریش ،زیباست

ما که از فردای خود بی خبریم

از چه رو باید غم فردا خوریم؟

این دو روز عمر غنیمت شمریم

زندگی میزان درک آدماست

آسمان را بنگر،کوه و صحرا را نگر

دشت و دریا را نگر،به خدایی بنگر

که درون دل ماست


گریۀ ما از فراق ،نالۀ بلبل باغ

چشم دوختنها به طاق ،حتی قار قار کلاغ

همه ذکرآن گل بی همتاست

به درون خود نگر

یک گلستان 
 آنجاست
    

            

 

+ نوشته شده در  87/02/27ساعت 19:38  توسط سپهری | 

به راه دوست 

زمانیست ساکن کوی جهانیم

بغیر از عشق حدیثی راندانیم

در این دنیا که بوئی از وفا نیست

تو هر چند خواهی ما مهربانیم

نباشد تحفه ایم بهتر از جان

اگر خواهی به راهت جانفشانیم

منم خرسند از این پاکبازی ای دل

که شمع محفل صاحبدلا نیم

عطا یارب که چون شمع شب تار

به راه دوستی اشکی فشانیم

+ نوشته شده در  87/02/27ساعت 19:37  توسط سپهری |