تبليغاتX
گلچینی از سروده های مجتبی سپهری

صفحه نخست





 

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو 
.

BLOGFA.COM

 


به نام خدای بهار  و خزان

خداوند مرگ و خداوند جان

خداوند عشق و خدای امید

خدایی که دارد ز هر سو نشان

به نام خدایی که کین را ز دل
زدود و درونش دوستی بکاشت
خدایی که لوح جبین مرا
به کلک زرین نیکی نگاشت



 


 

نوشته شده توسط مجتبی سپهری در شنبه هفتم شهریور 1388 ساعت 13:5 موضوع | لینک ثابت


درون خلوت

ز این مردم چنان دلخونم ای دوست که گویی زین جهان بیرونم ای دوست درون خلوتم آتشفشان ا ست به چشم مردمان خاموشم ای دوست


 

نوشته شده توسط مجتبی سپهری در یکشنبه هفتم تیر 1388 ساعت 17:8 موضوع | لینک ثابت


پرواز


چون دار جهان بدست دژخیمان هست
هرکه جان دادازاین دیرخراب رست که رست
آزاده ایم و به بدان نه گفتیم
ما گذشتیم زین جهان، هر چه در آن هست،که هست
مرغ جان از قفس و بند رها میسازیم
تا که گویند فلانی ز قفس جست که جست
ما خمار رخ یار ودیده ای بیناییم
بخیال رخ ماهش   میشوم مست مست
این ریا پیشگان را چه خبر از پرواز

به جهان دلبا خته اندو جایگاهی پست پست
چون خفاشند و چشمان  به شب دوخته اند

روز ترسان، عصا در دستشان دست به دست

خون شد سبزه زارن از جور کج مداران باران تیر فرو ریخت بر فرق ما، شصت شصت
گر چه جانم بگرفتی به نا حق، ولی
نام ما بر تارک بام جهان هست
که هست



 

نوشته شده توسط مجتبی سپهری در جمعه پنجم تیر 1388 ساعت 23:23 موضوع | لینک ثابت


دیر خراب


عمری دویدیم ،در این دیر خراب

روزی طلبیدم وبت و تنگ شراب

پایان سخن،چو در خاکیم همگان

توفیر چه کند،نان جوین، یا  کباب


باری زگنه بدوش وبی یک ثواب

صبح را به شب دوخته وشب را خواب

انگار که مرگی نباشد در پی

منکر شده ایم قیامت و روز حساب


 

نوشته شده توسط مجتبی سپهری در جمعه پنجم تیر 1388 ساعت 21:46 موضوع | لینک ثابت


فال حافظ


http://i38.tinypic.com/4he64l.jpg


 

نوشته شده توسط مجتبی سپهری در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 ساعت 20:4 موضوع | لینک ثابت


تا بهار راهی نیست


تا بهار راهی نیست 

نکند ای گل سرخ  فدا شوی!

تو حصار گرگ غم رها شوی!

نکند شبنم آن چشم سیاه

تر کند گونه ی سرخابی تو

نکند در یک غروب بی فروغ

باد پاییزی بخندد ، به بی تابی تو

نکند قامت سروت نازنین

خم شود از ستم بهمنیان

نکند آذر  مردمکت

شود خاموش ز بیداد خزان

تا بهار راهی نیست،تحّمل بایدت

میرسد نوروز زِ ره

لشکرانش بی کران

وزش باد صبا، بلبلان نغمه خوان

سوسن و سرو و چمن

لالهای جان فشان

همگی در راهند

 با هجومی بی امان

میشکنن حصار سرمای زمان

تا بهار راهی نیست،تحّمل بایدت

http://i15.tinypic.com/4bse80n.jpg


 

نوشته شده توسط مجتبی سپهری در شنبه هشتم فروردین 1388 ساعت 13:30 موضوع | لینک ثابت


نوروز

نوروز


ميرسد نوروز خوش

ميگذرد مغرور از سد زمان
در رکابش سوسن و سرو چمن

دست افشان پاي کوبان ، خندان

از سد سرد زمان

ميگذرد

قدمش خير مبارک بادا

گر چه هست سفره ي ما 

سرخ و خونين

ز اشک ديده

مرغ شادي هم ز ما رنجيدهلب من دوخته به ظلم

در کناري خاموش

پيک پيروز بهاران بيا

مقدمت خوش

مبارک بادا      

   

براي مشاهده تمام صفحه تصوير دكمه موشواره را فشار دهيد.


 

نوشته شده توسط مجتبی سپهری در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ساعت 2:36 موضوع | لینک ثابت


غزل آخر

غزل آخر

تیغ خورشید بر لب بامی بود

هاله ای از عمر ما را مینمود

 بلبل عشق در  چمنزارهای عمر

غزل آخر خود را می سرود 

 

                                                           

 


 

نوشته شده توسط مجتبی سپهری در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ساعت 1:46 موضوع | لینک ثابت


کاش میشد

کاش میشد

 

   کاش میشد بوسه بر آن ساغر مینا زنم

   دست گمراه دل را بر دست آن بینا زنم

   کاش میشد این تن خستۀ سودا زاده را

   از کویر منیّت دور و ره دریا زنم

   کاش میشد می شکستم بت لرزان درون

   با سرشتی نو درون قالبی پویا زنم

   کاش میشد حرف زیبای دوست دارم

   با صداقت رخ برخ با آن رخ زیبا زنم

   



 

نوشته شده توسط مجتبی سپهری در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 ساعت 1:58 موضوع | لینک ثابت


نوروز


ميرسد نوروز خوش

ميگذرد مغرور از سد زمان
در رکابش سوسن و سرو چمن

دست افشان پاي کوبان ، خندان

از سد سرد زمان

ميگذرد

قدمش خير مبارک بادا

گر چه هست سفره ي ما 

سرخ و خونين

ز اشک ديده

مرغ شادي هم ز ما رنجيدهلب من دوخته به ظلم

در کناري خاموش

پيک پيروز بهاران بيا

مقدمت خوش

مبارک بادا      

   

براي مشاهده تمام صفحه تصوير دكمه موشواره را فشار دهيد.

 

 


 

نوشته شده توسط مجتبی سپهری در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 ساعت 17:47 موضوع | لینک ثابت


چشم دل

چشم دل

دو باره درچمنزار سبزه رویید

نسیم باد به دور غنچه گردید

دوباره دست افشان پای کوبان

گل آلاله با پیچک رقصید

دوباره بوی روز نو ز هر سو

میان دشت وصحرها پیچید

دو باره اشک لاله در صحرگاه

زگلهای شقایق بوسه میچید

دوباره روزگار نو بیامد

به بخت تیره ی من باز خندید

دوباره حسرت دیدار آن یار

سرشک گشت وبه دشت گونه غلطید

دو باره خاطرات تلخ وشیرین

سبکبال آمد ودر ذهن چرخید

دوباره دشت سرخ سینۀ من

پر از غبار آه و ناله گردید

دوباره مرغ جانم مویه سرکرد

زگلبانگش گل شادی رنجید

دوباره خاطراتم را نوشتم

که آویزان کنم بر شاخۀ بید

تو ای باد صبا بگو به یارم

چگونه میتوان ،نادیده را دید؟

بگفت باد صبا: با چشم دل بین

خدا را کی توان باچشم سر دید؟

 

 
 

                                 

 

 


 

نوشته شده توسط مجتبی سپهری در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 ساعت 20:7 موضوع | لینک ثابت


آمدم

آمدم

زارو پریشان آمدم

سر در گریبان آمدم

افتان و خیزان آمدم

سوی تو جانان آمدم

 

رسوا چو مجنون گشته ام

محصور چو هامون گشته ام

نالان چو کارون گشته ام

گریان چو باران آمدم

 

ذکر سحرگاهم تویی

هم می وهم جامم تویی

مستی پنهانم تویی

نگر چو مستان آمدم

 

مخزن اسرار تویی

آگه به هر کار تویی

شفای بیمار تویی

بی یار و بیمار آمدم

 

ای سروری بر کائنات

آگه زهرمورونبات

رویت زرویم بر متاب

نزد تو مهمان آمدم

 

ذکروکلام هر شبم

بنگر که در سوزو تبم

آبی رسان تو بر لبم

تشنۀ احسان آمدم

 

همچون سپند بر آتشم

مدهوشم وفریاد کشم

بشنو طنین دلکشم

مست و غزلخوان آمدم

 

ما را دلی باشدچو خاک

محتاج به مهر تابناک

از دوریت گشته هلاک

جانم پی جان آمدم

 

نظر کنم بر آسمان

بر این جهان بیکران

جز تو ندیدم هیچ نشان

سویت چو پیکان آمدم

 

صورتگر ماه وسپهر

دستم بگیر از سر مهر

دورم کن از جادو سحر

سرمست ز آن کان آمدم

 

گرماه من باشم تومهر

سروی بیارایم زشعر

سر بر کشد تا به سپهر

نشئه ز آن خوان آمدم

 


 

نوشته شده توسط مجتبی سپهری در شنبه نوزدهم بهمن 1387 ساعت 20:47 موضوع | لینک ثابت


عرش به فرش

 

ماییم واین دل زار،در شوره زار گرفتار

از عرش به فرش رسیدیم، رانده شدیم ز گلزار

افسوس وفا نداشتیم، بذر ثنا نکاشتیم

عهد و وفا شکستیم، رانجانده شد دل یار

چون کشتی شکسته،بر خاک وگلِ نشسته

گم کرده راه خویشیم،در بحر غم گرفتار

ایمان فروختیم به زر،از همه بد و بدتر

گوهر انسانیت،گم شد در این کارزار

اسیر کالبد خویش،دایم فکار و پریش

در دشت غم دوانیم،سوار نفس بد کار

یک مشت پوست وخونیم, در ووادی جنونیم

بر سر ما فرو ریخت, کوهی بشکل آوار

روزی که عمر سر آید، عجل ز در در آید

قصه به آخر رسد، نقطه ،پایان کار

براي مشاهده تمام صفحه تصوير دكمه موشواره را فشار دهيد.


 

نوشته شده توسط مجتبی سپهری در پنجشنبه سوم بهمن 1387 ساعت 17:0 موضوع | لینک ثابت


کژدم کینه

کژدم کینه

 

 کژدم کینه چو در دل خانه کرد


 روح وجسم وجان را ویرانه کرد


 گر که خواهی پاد زهرش زنی


 زهر کین از جان شیرین بر کنی


 بگذر از این مردمان کج مدار


 کج مداران را سپار بر روزگار


 گر به چشم دل نظر بر خاک کنی


 لحظه ای با فکر باز پرواز کنی


 عمر ما چون رودی در گذر است


 قعر گوری آخراین سفر است


 آنچه میماند زما به یادگار


 نام نیکی است گر بماند ماندگار

 

  

 

 



 

مقصود تویی


  سروی وهم سوسنی ،هم سنبلی، همچون گلی


  ماهی و هم شاهی ومقصود هر چشم و دلی


  قبله گاهی ،خانقاهی ،دیری وهم مسجدی


  مرشدی و پیری و حلال هر مشکلی


  ما خمار روی تو،چون ذرّه افتاده به خاک


  تو شراب هستی وفریاد رس جان و دلی


  شوق دیدارت به کرد سرگشته ام، رخ بنما


  غرق این دریای هستی شده ام تو ساحلی


  یک نظر زآن گوشۀ چشمت جهان را کافیست


  تا بر اندازی و بر سازی ز نو هر محفلی 

  

 

 

 


 

نوشته شده توسط مجتبی سپهری در جمعه ششم دی 1387 ساعت 23:35 موضوع | لینک ثابت


خوشبحالش

 

همچو پاییزبرگ وبارم چیدورفت

ناله های جان گدازم دید و رفت

گفتمش :جانم، مرو، جانم تویی

بر نگاهم خنده ای پاشید و رفت

سیل اشکم،گشت روان و پا دوان

دل بگفت و، چشم هم کاوید ورفت

تشنه ای وا مانده بودم در کویر

ابر رحمت برتنم بارید و رفت

نور عشقش، چون مسیحا نفسی

لحظه ای برکالبدم ، تابید و رفت

آه ندانستم چه خبط کردم که او

دست به دستم لحظه ای سایید ورفت 

گرد مهرش چون قمرگردان بودم 
از چه رو از ما گسست، رنجید و رفت

زندگی با او چوعشق بود وامید

خوشبحالش ، بذر عشق پاشید ورفت



 

نوشته شده توسط مجتبی سپهری در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 11:47 موضوع | لینک ثابت


رهوار کوی دلبر

 

ما تشنگان عشقم، رهوار کوی  دلبر

داریم پیاله در دست،بر گرد خوان سرور

شاید ز یک بوسه،شاید زیک لبخند

بر ما کرم نماید، لبهایمان کند تر

خمار خمر یاریم،نالان و بی قراریم

نصیب ما بگردان،یک جرعه آب کوثر

ای صاحب کرامت،عشق تو گشته عادت

گر لغزشی زما هست،بگذر زما بگذر

ای مهر تابنده رو،پایان هر آرزو

جز تو امید نداریم،بنگر به ما بنگر

خزان عمر رسیده،شادی زما رمیده

ای یاور عاشقان،جوانی رفته از سر

پیر رخ تو گشتیم،از رود عمر گذشتیم

تا درگهت رسیدیم،جان رفته بود ز پیکر

جان نزد یار هست ما،بی سر و بی دست وپا

گشتیم خاک ره دوست،راحت شدیم ز این دهر

 

 

 

براي مشاهده تمام صفحه تصوير دكمه موشواره را فشار دهيد.


 

نوشته شده توسط مجتبی سپهری در سه شنبه دوم مهر 1387 ساعت 14:37 موضوع | لینک ثابت


خانه ای برآب

خانه ای برآب

 

بهر آسایش تو از تار و پودم ساختم

خانه ای را که ندانستم بر آب می ساختم

تو برفتی به شبانگاهی که فردا نداشت

من بدنبال تو هر سو اسب جان را تاختم

کیش و مات گشتم دریغا در غمار زندگی

چَون  به سرآمدهوش ، دیدم که جان را باختم

 


 

نوشته شده توسط مجتبی سپهری در دوشنبه یکم مهر 1387 ساعت 15:0 موضوع | لینک ثابت


چرا؟


 
 
 
 چرا آدم ز عالم بی خبر شد؟

چرا گریه به دلها بی اثرشد؟

چرا هیچکس به فکر دیگری نیست؟
چرا انسانیت رنگ دگر شد؟

 

 
چرا مهر و مُحبّت شد فسانه؟

چرا دوری شده یک نوع بهانه؟

چرا هر جا نشینی غم بیاید؟
به تیر کین رود سویت نشانه

چراآدم اسیر قهر وجنگ شد؟
چرا الگوی ما دیو پلنگ شد؟

چرا این دنیای پر ز نعمت؟

به کام آدمی همچو شرنگ شد؟

Anfrage an Nasser Shafiani bezüglich 'Fantasie 4'


نقاشی اثر استاد ناصر شفیعانی
 



 

نوشته شده توسط مجتبی سپهری در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 ساعت 16:54 موضوع | لینک ثابت


اين چه شهريست

 



اين چه شهريست که در ملک خدا ميبينم!؟

يکي خندان، دگران با صد بلا ميبينم!؟

ظالمی خوابيده در قصر ي ،کنارش صد صنم

صد دگر رنجور ز درد و بينوا ميبينم

بر سر سفره ي کارگر نان خشک و خونِ دل

خوان ظالم پر زشهد و مربا ميبينم

اين چه عدل است که در دشت و دمن

آهوان در بند و گرگان را رها ميبينم

گرد مسجد نمي بينم که رندي آيد

هر که آيد، پُر ز رنگ و پُر ريا ميبينم

در بر پيران فاسق خفته اند بس پريا

آرزوي نوجوانان، برفنا ميبينم

کوي نيکِ نيک نامي ،مَسکن مِسکين باد

عاشقان،دلسوختگان را با صفا میبینم

شور شیرین بسر و گله زیار،ای عجبا!

این عشقیست که سراسر نا بجا میبینم

کشتی دین را سکاندارشده اند،با نیرنگ

ناخدایانی که کورو بیخدا میبینم!


ظلم و زور خود پرستي وجنايت تاکي؟

اين دکانيست که بازارش خطا   ميبينم 

کاوه اي مي آيد وکُردان کنارش به نبرد

دست ضحّاک زمان را بر ملا ميبينم

چون جهان روشن ز نور عشق است وامید

روزگار نو به کام ضعفا ميبينم

بنديان از همت دوست رهایي يابند

اين پياميست که در باد صبا مي بينمغُصه کم خور شاهي در قدمگاه جهان

رد پاي ظلم و زوررا بر فنا مي بينم

 
 


بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir


 

نوشته شده توسط مجتبی سپهری در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 ساعت 19:18 موضوع | لینک ثابت


بخت من


خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

فلک چون سر نوشتها را رغم زد

به بخت من رسید و مُهرِ غم زد

برید ناف مرا با غم و اندوه

رخم زرد و دو دیده پُر ز نم زد

به جای شهد، شرنگ درکام من ریخت

بنامم غم زیاد و خنده کم زد

 


 

نوشته شده توسط مجتبی سپهری در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 21:17 موضوع | لینک ثابت


کاش


کاش این تن ما بی دل بود

یا که دل از آ هن و از گل بود

کاش میمرد بغض وکینه جای آن

بر لبان همه ی م
ا خنده ای خوشگل بود


 


 

نوشته شده توسط مجتبی سپهری در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 17:8 موضوع | لینک ثابت


سحر گاهان


سحر گاهان که د ر خوابند همگان

بیاد تو فتم باز هم دو چندان

کنم ذکرت نه با آوا و تزویر


ز دل خوانم ترا با صد هزار جان




 


 

نوشته شده توسط مجتبی سپهری در پنجشنبه ششم تیر 1387 ساعت 18:50 موضوع | لینک ثابت


رُخ یار

 نگاشتم ز نگارم شامگاهی

طُرّه طرار بسان قرص ماهی

کمند ابرو مژه پیکان و خندان

دو چشمانش پر از برق نگاهی
 
 
 
لبانش همچو یاقوتِ بدخشان

دُر دندان نمودار از پگاهی

 
 
 
 
چو بگشاید گُل لعل لبانش

سبکبالم کُند چون پَر کاهی

 
 

خداوندا نگهدارش سلامت

اگر چه بد کند با ما گاهی

 

 
 
Die Grafik
 


 

نوشته شده توسط مجتبی سپهری در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 17:30 موضوع | لینک ثابت


ای غزال



ای غزال خوش خطِ زیبا، ای سرو بلند


ای نگارِ شوخ وطرار ، ای ابرو کمند


من گرفتار کمندِ زلف  گیسوی  توام


مست آن نیم نگاهِ  چشم جادوی توام

Die Grafik



 


 

نوشته شده توسط مجتبی سپهری در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 13:25 موضوع | لینک ثابت


چو فردا نیستیم


بیا باز هم بگیریم کامی از عشق

شویم سر مست زمی با جامی از عشق

بیا سوزیم چو پروانه بر شمع

که خاکسترشویم در دامی از عشق

براي مشاهده تمام صفحه تصوير دكمه موشواره را فشار دهيد.

بیا همراه شویم با باد و باران

بیا هم ساز گردیم با بهاران

بیا تا از غم دوران بکاهیم

دمی را سر کنیم با میگساران


بیا گشتی زنیم در لاله زاران

بنشینیم لحظه ای با گلعذاران

غنیمت شمریم این لحظه ها را

چو فردا نیستیم در جمع یاران



 

نوشته شده توسط مجتبی سپهری در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 15:17 موضوع | لینک ثابت


اگر...

اگر...

اگر در دل عشق یار نمی بود

مرا در این بازار کار نمی بود

بکنج خلوت خود می نشستم

بدل هم همه ی دیدار نمی بود



 

نوشته شده توسط مجتبی سپهری در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 15:5 موضوع | لینک ثابت


فردا دیر باشد

 فردا دیر باشد

بیا قبل از آنکه دیر گردد

عروس مرگ به پا زنجیر گردد

بخوانیم قصّۀ عشق ومحبّت

مبادا صبح فردا دیر گردد!


 

نوشته شده توسط مجتبی سپهری در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 15:0 موضوع | لینک ثابت


گوهر جوانی

گوهر جوانی

 

تا جوانی بخودآ گوهر امید ز توست

همچو کبک میخرامی همچو آهو میدوی

وای ز روزی که بیاید خزان پیری

 لنگ لنگان میروی  ولاکپشت وارمیدوی

 


 

نوشته شده توسط مجتبی سپهری در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 14:56 موضوع | لینک ثابت


رفت که رفت

رفت که رفت 

دور شیرین بهاران رفت که رفت

قمری از باغ و گلستان رفت که رفت

آن نگار خوش قد و بالای من

با هجوم سرد زستان رفت که رفت

بلبل بزم چمن آرای عشق

پر کشید سوی بیابان رفت که رفت

نو جوانی و غرور و عشق هم

پیر شد از ظلم دوران رفت که رفت

شهر زیبای دل و جلوهگاه خوبان

در شبانگاهی به تالان رفت که رفت

شور شیرین و نشاط زندگانی و امید

ناگهان با چشم گریان رفت که رفت

آنکه چون جان در برم پروردمش

دست در دست رقیبان رفت که رفت

ما بماندیم وآینه و مشتی خاطره

خاطره در حسرت یک لب خندان رفت که رفت

زندگی سخت نیست و روزگار پر جور نیست

خرّمی از جور نامردمان رفت که رفت

 

ای دریغا ! دوستی دیگر ندارد اعتبار

اعتبار دوستی با مرگ خوبان رفت که رفت

تا به کی در انتظار تو نشینم ای صنم؟

نور دیده از فراق روی تابان رفت که رفت

 

 


 

نوشته شده توسط مجتبی سپهری در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 19:55 موضوع | لینک ثابت


عاقبت خود بینی

 

عاقبت خود بینی

شنیدم سروی با گل همی گفت

زچه رو اینچنین پژمرده گشتی؟

تو که روزی بودی تاج گلستان

چگونه اینچنین افسرده گشتی؟

بگفتا: رنگ من از خون دل بود

شمیم عطر من از خاک و گل بود

نداشتم من ز خود نه رنگ نه بویی

که اینها لطف آن خوش آب وگِل بود

چو دید مغرور گشتم ز جمالم

بدور از معرفت و هر کمالم

بدست کودکی بر چیده گشتم

دمی محبوب چو نور دیده گشتم

مرا کند و بدور از شاخه گشتم

چنین شد بی سروسامانه گشتم

چو زآن روز بگذشت چند زمانی

نماند زآن رنگ وبویم هیچ نشانی

همانکه بودمش عزیزو مهمان

نگاهم کردو گفتش: آه بدینسان

چه زود پژمرده گشت این گل زیبا؟

دگر جایی ندارد در دل ما

مرا راند و باد هم پرپرم کرد

ز شهر خویشتن در بدرم کرد

شدم آواره وبی خانه گشتم

چنانکه از خودم بیگانه گشتم

             

 


 

نوشته شده توسط مجتبی سپهری در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 19:53 موضوع | لینک ثابت