تبليغاتX
شاعری از کرمانشاه

شاعری از کرمانشاه

گلچینی ازسروده های مجتبی سپهری

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت19:26توسط مجتبی سپهری | |


 

 

نیمۀ گمشده

 

تو هستی نیمه گمشدۀ من

بنه پا بر سر و بر دیدۀ من

چرا دیر آمدی جانم فدایت؟

خزان ساکن شده در سینۀ من

تو هستی غنچۀ خزان ندیده

کمند ابرویی و قامت کشیده

غزال چشمی وشهلا روی ومستی

منم قامت شکسته پشت خمیده

چو بشنیدم دمی آواز سازد

صدای گرم و پر سوزو گدازد

برفت از من همه غمهای هستی

خدا هم ساز گرداند نیازد

زدی تنبور بر تار دل من

بهشتی شد تن وخاک وگِل من

کلامت پُر بکرد جام وجودم

شکوفا شد گل خُشک دِل من

 

 

 

 

 

 

 

عاقبت خود بینی

 

شنیدم سروی با گل همی گفت

زچه رو اینچنین پژمرده گشتی؟

تو که روزی بودی تاج گلستان

چگونه اینچنین افسرده گشتی؟

بگفتا: رنگ من از خون دل بود

شمیم عطر من از خاک و گل بود

نداشتم من ز خود نه رنگ نه بویی

که اینها لطف آن خوش آب وگِل بود

چو دید مغرور گشتم ز جمالم

بدور از معرفت و هر کمالم

بدست کودکی بر چیده گشتم

دمی محبوب چو نور دیده گشتم

مرا کند و بدور از شاخه گشتم

چنین شد بی سروسامانه گشتم

چو زآن روز بگذشت چند زمانی

نماند زآن رنگ وبویم هیچ نشانی

همانکه بودمش عزیزو مهمان

نگاهم کردو گفتش: آه بدینسان

چه زود پژمرده گشت این گل زیبا؟

دگر جایی ندارد در دل ما

مرا راند و باد هم پرپرم کرد

ز شهر خویشتن در بدرم کرد

شدم آواره وبی خانه گشتم

چنانکه از خودم بیگانه گشتم

 

 

 

 

 
 
 

 

رفت که رفت

 

دور شیرین بهاران رفت که رفت

قمری از باغ و گلستان رفت که رفت

آن نگار خوش قد و بالای من

با هجوم سرد زستان رفت که رفت

بلبل بزم چمن آرای عشق

پر کشید سوی بیابان رفت که رفت

نو جوانی و غرور و عشق هم

پیر شد از ظلم دوران رفت که رفت

شهر زیبای دل و جلوهگاه خوبان

در شبانگاهی به تالان رفت که رفت

شور شیرین و نشاط زندگانی و امید

ناگهان با چشم گریان رفت که رفت

آنکه چون جان در برم پروردمش

دست در دست رقیبان رفت که رفت

ما بماندیم وآینه و مشتی خاطره

خاطره در حسرت یک لب خندان رفت که رفت

زندگی سخت نیست و روزگار پر جور نیست

خرّمی از جور آدمیان رفت که رفت

ای دریغا ! دوستی دیگر ندارد اعتبار

دوستی دشمن شد و با روزگاران رفت که رفت

تا به کی در انتظار تو نشینم ای صنم؟

نور دیده از فراق روی تابان رفت که رفت

 

 

 
 
 

 

 

پس از تو

 

بدنبال هجرت قامت من

بسان بید مجنون واژگون شد

ز چشمانم رمید خواب ونیاسود

به گلگشت خیالت لاله گون شد

پری آسا شدی رفتی ز پیشم

پس از توبخت خوبم سر نگون شد

 

 


 
 
 

دل بی غم

گفتند:که دل بی غم نباشد

اگر باشد بنی آدم نباشد

ولی دیدم کسی که دور ز غم بود

دل دریاییش دور ز ستم بود

بدو گفتم:چگونه غم  نداری؟

درون سینه ات ماتم نداری؟

بگفتا: عمر ما یک لحظه باشد

هزار سالش چو یکدم رفته باشد

نیرزد غم به دل مهمان گردد

اسیر حسرت و هرمان گردد

درون آن دلی که نور باشد

ز رنج و ماتم و غم دور باشد

 

 

 

 انسان باشیم

بیا تا بعد از این انسان باشیم

به فکر راحتی جان باشیم

بیا چندی رویم در کوه وصحرا

دمی هم با گل وریحان باشیم

بیا سیری کنیم در شهر شیراز

به آن رند خراب مهمان باشیم

بیا گشتی زنیم اندر گلستان

زپندش خوشبوو خندان باشیم

بیا این تن خاکی را بکوبیم

بنایی نو ز روح وجان باشیم

بیا با مهر به سردیها بتازیم

چو خورشید روشن وسوزان باشیم

بیا دستی بگیریم ز یتیمی

به ویرانه دلی سامان باشیم

بیا تا در کتاب کینه و رنگ

سفیه وکودک و نادان باشیم

بیا چون عاشقان خفته در خون

به راه عشق سر پیمان باشیم

بیا از سوگ این گلهای پرپر

چو نی مویه کن و نالان باشیم

بیا در جمع زاهدان کور دل

مسیح وکورش دوران باشیم

بیا گه گاه در خلوتگه خویش

به کرده هایمان وجدان باشیم

بیا درسی ز انار هم بگیریم

بدل خونین به لب خندان باشیم

بیا ای دل نگو تو یاوه بس کن

چو لب تشنه پی باران باشیم

بیا از نا سپاسی دور گردیم

همیشه شاکر یزدان باشیم


 

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت15:36توسط مجتبی سپهری |


گذر عمر...عمربربادرفته...
 
گذر عمر
 

افسوس که عمر همچو حبابی باشد

دوران جوانی چون بهاری باشد

 کودکی در آرزوی نو جوانی میرود

نو جوانی در گذر گاه تباهی باشد

گاه پیری وخزان وهجر یاران میرسد

پیری هم در حسرت عهد جوانی باشد

پندی از پیری شنیدم کن تو آویزه بگوش

خوش باش دمی که با عود و ربابی باشد

دل بدنیا مسپار هیچ ندارد اعتبار

وصلتیست، که عاقبت، کارش، جدایی باشد

 

 

 
 

 

عمربربادرفته

 

بر باد برفت عمرم صد افسوس

در پای گلی که بی ثمر بود

چون جان شیرین پروراندم

یاری که ز دردم بی خبر بود

او خام بُد و هر گز ندانست

در کنج دلم همچُون گهر بود

دادم گهر پندش به میزان

انگار خواندن یاسین به خر بود

سیلاب اشک دیده ام بر

قلب همچو سنگش بی اثر بود

گفتم بشنو پند پدر را

پندارگهش ره دگر بود

دانم چو خُورَد سرش به سنگی

گویدش: دریغ حق با پدر بود

حرفهای تلخ چون شرنگش

اکنون بدانم که شکر بود

هر کس نشنید حرف پدر را

بازنده و عاقبت به شّر بود

ما خبط نمودیم نشنیدیم

تو بشنوعزیز پندهاش گهر بود

 

 

 

 شبی آید
 

شبی آید

 

شبی آید که من راحت بخوابم 

به زیر خاک گرم تنهای تنها

جدا از ظلم و جور این زمانه

بدور از قصُه و اندوه فردا

شبی آید که جان سوختۀ من

شود سر مست از ساغر مرگ

درخت جانم بارور گردد

شکوفه سر دهد با صد هزار برگ 

شبی آید که روح پر خروشم 

قرار گیرد به لنگر گاه شادی

در آن ساحل سبز پر ز نعمت

نشانی نیست ز درد و نا مرادی

شبی آید که در آرامش محض

بخوانم غزل عشق و محبت

بگوشم نشنوم ساز مخالف 

هم عاشق همه سیرابِ رحمت

شبی آید که پایانش سپید است 

طلوع خورشیدش مهربانیست

ندارد ترس که باز آید غروبی

در آنجا آفتابش جاودانیست

شبی آید که محشر در رکابش

بساط ظلم و جور از بن بچیند

رها گردد مظلوم از ستمها

گل لبخند بر لبها نشیند

شبی آید که بر پهنای گیتی

به امرش عدل را بگسترانند

نرانند تر و خشک را به یک چوب

هر آنکس را همانطور است بخوانند

شبی آید که گل پرپر نگردد

بدورش سیم خار داری نباشد

همه آزاد در صحرای هستی

نشان از مردم آزاری نباشد

شبی آید که فرهاد زنده گردد

بدستش دست پُر از مهرشیرین

بکام دل رسند لیلی و مجنون

طبابت کنند زآن دلهای غمگین

شبی آید که منصور بر سر دار

شود خندان از بانگ ان الحق

بگردش صد هزار حور و فرشته

به تن جامگان پُر زر و برق

شبی آید که چشم بی فروغم

شود پر نور از دیدن یار

بکام دل رسد این دل رنجور

به گِرد نقطه اش گردم چو پرگار

شبی آید که از خاک سر بر آرم

شوم راهی بسوی کهکشانها

روم جایی که اندوهی نباشد

شوم آرام بدست بارالاها

شبی آید کویر سینۀ من

شود سیراب ز باران بهاری

گل لاله بروید از مزارم

بگِردش نغمه خوان سار و قناری

بخوانند: ای دریغا خفته اینجا

کسی که خیر ندید از زندگانی

کسی که خوش نبود در هیچ دیاری

چه در پیری چه ایّام جوانی

 

 

 

مزار

 

 


 

خوشا آندم

خوشا آندم که دور از دیده باشم

به زیر تلی از خاک خفته باشم

نه رنجی تا کشم از بی وفایان

نه مجبور بهر دردها بیمه باشم

 

 

سوز غم

بهار می آید و انگار درخت جان من مرده است

گل لبخند بر لبهام چه بیرنگ و چه پژمرده است

خزانم گشته بی پایان،نگاهم می رود بس دور

بدنیایی بدونه کین بدونه غم بدور از زور

و ذهن من گرفتار هزاران فکر جور واجور

ندایی از درون گوید که بیهوده مباش دلشور

که هر کس یک غمی دارد درونش ماتمی دارد

به غم خوش باش که سوزغم ردیفش عالمی دارد

 

 

 

 
 

خوشاپرواز

خوشا وقتی که از محنت سرایت

بسوی تو دهم جان را به پرواز

گذارند جسم خاکیم به گوری

بشادی وسماع و رقص وآواز

شوم بلبل ز شوق دیدن تو

بخوانم روزوشب بی پرده آواز 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت15:35توسط مجتبی سپهری |


چهار خشتیها

 

بذر عشق

 

دل خفته درون جسم خاکی

ز کینه در تن خود غوطه میخورد

بدل چونکه بکاشتم بذر عشق را

درون دل گریست و کینه را بُرد

 


 

 

دائم نگرانیم

 

بهار آمد دل من چون خزان است

گل شادی چه بی نام و نشان است

همه رقصند چو پروانه سبکبال

دل ماست که دائم نگران است

 


 

 

حسد و کینه

 

دروغ و حسد با کینه بیامیخت

ستون آدمیت را فرو ریخت

هر آن کس بود هشیارو زیرک


زاین دامگه سوزان بگریخت

 


 

 

اسب سرکش

 

دلا دنیا چو کوه و ما روانیم

بهاران آمد و ما در خزانیم

بگو آخر کدام سو ز این شب تار

مسیر اسب نفس را می دوانیم

 


 

 

خوی حیوانی

 

کاش این حس شهوانی نبود

روح ما اسیر این کالبدحیوانی نبود

کاش میشد بکاییم ز خود خواهی خود

فکر ما درگیر این افکار شیطانی نبود

 


 

 

نا کام

 

شبنم چشمان من بر خاک گورت گِل شد

یاد تو هم مونس وهم تکیه گاه دل شد

تو که گوهر بودی پنهان در دریای عشق

آرزوی عشق تو در دل ،بکام گِل شد

 

 

 

خاک و گل

 

تن به تاراج زمان رفت کود شد

جان ز هجررخ جانان دود شد

خاک شدیم افتاده در پای گلی

خاک ما در تار گلها پود شد

 

 

 

 

 

شمس وقمر

 

اگر در دل عشق یار نمی بود

مرا با این دنیا کار نمی بود

اگر دنیا نبود مست رخ یار

بگرد شمس این اقمار نمی بود

 

 

 

بوی یار

 

مژده برخیز که باز بوی بهار می آید

شادی و هم همه ازکوی نگار می آید

سنبل و سوسن ویاسمن و سرو چمن

همه چیز، رقص کنان از سوی یار می آید

 

 

 
 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت15:33توسط مجتبی سپهری |


 

انگور ثواب

 

نمی دانم چرا حالم خراب است

دوای دردجانکاهم شراب است

نه زآن خمره که باشد پر ز انگور

زآن خمره، که انگورش ثواب است

 

 

 

عاشق آموخته

 

سینه ای باید سراسر سوخته

دیده ای باید به آن سو دوخته

قلبی دورازکینه و رنگ و ریا

تا که گفتش عاشقیست آموخته

 

 

 

مردی

 

گر به دولت برسی مست نگردی مردی

گر به ذلت فتی پست نگردی مردی

مردی نبود زور و زر و ریش و سبیل

گر به سر منزل مقصود رسیدی مردی

 

 

 

نیشخند

 

به نیشخندی زد او خنجر به قلبم

بگفتا بر سرت مویی نمانده است

ندانست در رهش دادم جوانی

در این پیرانه سرجان هم نمانده است

 

 

 

سراب زندگانی

 

افسوس که عمرهمچو بهاری بگذشت

از برم شور جوانی چون شهابی بگذشت

کودکی در آرزوی نو جوانی رفت بسر

نو جوانی در سراب زندگانی بگذشت

 

 

 

فراق رخ یار

 

همچو پروانه بسوزم بی توقع در سکوت

همچو بلبل بانگ بر آرم تا به عرش ملکوت

همچو شمع آرام بگریم در دل شبها ی تا ر

همچو نی هر دم بنا لم ز فراق رخ یا ر

 


 

دلِ تنگی

 

چرا آدم شود گاهی دلتنگ؟

ز دست روزگار با خود کند جنگ

چرا گاهی نگنجیم در سرایی؟

چرا گاهی بجوییم گوشه ای تنگ؟

 

 

 

گوهر جوانی

 

تا جوانی بخودآ گوهر امید ز توست

همچو کبک میخرامی همچو آهو میدوی

وای ز روزی که بیاید خزان پیری

لاکپشت وار میروی و لنگ لنگان میدوی

 

 

 

 

 

سروشدیم

 

آمدیم سوختیم خاکستر شدیم

چون گل سرخی بُدیم پر پر شدیم

عشق توچون در دل ما بنشست

سرو شدیم و ازهمه برتر شدیم

 

 

 

 چهار خشتیها
 

بینش و دانش

 

علم و هنر و سواد و دانش

کی سود دهد، بدونه بینش

بینش همچو اسب رام باشد

دانش کره اسبیست خام وسرکش

 

 

 

تویی تو

 

خوش از آنم که دلدارم تویی تو

طبیب قلب بیمارم تویی تو

ندارم غیر وصلت آرزویی

که عشق وهم تمنایم تویی تو

 

 

 

گل عشق

 

دلم خواهد فقط با تو نشینم

شب و روز روی ماهت را ببینم

دلم خواهد که اندر این گلستان

گل عشق از کمالاتت بچینم

 

 

 

 

 

ترا جویم

 

نه کاخ خواهم نه مال و نه جوانی

نه هیچ آمالی از این زندگانی

ترا خواهم بغیر از تو نه جویم

نشان دیگری درهیچ مکانی

 

 

 

 

بی وفایی

 

عزیزم ،نازنینم،بی وفایی

چرا داری زما قصد جدایی؟

چه شد آن عهد و آن پیمان آنروز

که گفتی بعداز او، توام خدایی

 

 

 

خوشا مُردن

 

خوش آندم ٬ اسیر خاک گردم

شوم خاک و ز گنه پاک گردم

سپارم رنج و دردم را بگوری

رها از تن چو باد چالاک گردم

 

 

 

آنگاه...

 

آنگاه که دور بودم ز تو

دل بود دائم نزد تو


حالا که در نزد منی


بینم چه دورهستم زتو

 


 

 

میشه...

 

میشه با باران عشق در کویری خانه کرد

میشه خورشید محّبت شدودردل لانه کرد

میشه چون ماه بتابیم به شب تار کسی

میشه گرد شمع دوستی سینه را پروانه کرد

 

 

 

بال محّبت

 

میشه با بال محّبت توی قلبی پر زنیم

میشه گاه از سر یاری به دری در بزنیم

میشه با دریا دلی از خطا کاری گذشت

میشه با یاد خدا هم به یتیمی سر زنیم

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت15:32توسط مجتبی سپهری |

 

نمیدانم

 

نمدانم چرا گشتم بدینسان


ز این آمدن و رفتن پشیمان

طنین صوت وجدانم بگفتا

تو بودی که شکستی عهد وپیمان
 
 
 

 

داروی درد

 

نمی دانم چرا حالم خراب است


دوای دردجانکاهم شراب است


نه زآن خمره که باشد پر ز انگور

زآن خمره، که انگورش ثواب است

 


 

 

آن روی دنیا

 

بدادند پندها ما نشنیدیم

چنانکه رنگ خوشبختی ندیدیم

مباش غافل زما بشنو ای دوست

که ما آن روی دنیا را بدیدیم

 

 

 

فرعون نفس

بسی گفتیم و از ما نشنیدی

برفتی و بدیها را گزیدی

شدی فرمانبرفرعون نفست

مگر تو مرگ فرعون را ندیدی؟

 

 

 

پند

 

چه پندها دادند ، ما نشنیدیم

چنین شد طعم نا کامی چشیدیم

به تو گویم تو بشنو ورنه روزی

بگویی : آه ، چه حیف شد نشنیدیم

 

 

 

سپاس خدا

 

خوشا آن چشم و بینا و نگاهش

خوشا چشمی که باشد چشم براهش

خوشا آن لب که گوید گفت شیرین

دمادم سر دهد قل هوالله هش

 

 

 

بانگ حقّ

 

خوشا آنکس که بیند چشم مستش

بگیرد باده ی عشق را ز دستش

خوشا آنکس که بشنید بانگ حقّ را

به راهش داد هر آنچه بود و هستش

 

 

 

 

شادی پرواز

 

خوشا وقتی که ازمحّنت سرایت

بسوی تو دهم جان را به پرواز

سپارند جسم خاکیم به گوری

به شادی وسماع ورقص وآواز

 

 

 

 

 

جان فدای یار

 

خوشا آنگه که بینم قامت یار

خریدارش شوم در کوی و بازار

خوشا آندم که از عشقش بمیرم

به زلفانش شوم بر چوبه دار

 

 

 

یاد وطن

 

کاش میشد همچو باران، بوسه بر خاک وطن زد

یا که همچو شاهبازی ،گشت بر بام وطن زد

کاش میشد همچو ماهی غوطه در آب وطن خورد

کاش میشد شهپرک وار، بال در دشت وطن زد

 

 

 

بخوانیم قصۀعشق

 

بیا باز هم بخوانیم قصه از عشق

بریزیم گل سرخ بر دامن عشق

بیا رنج فراق و سوز هجران

بشوییم با سرشک از قامت عشق

 

 

 

 

 

دمی را سر...

 

بیا همراه شویم با باد و باران

بیا هم ساز گردیم با بهاران

بیا تا از غم دوران بکاهیم

دمی را سر کنیم با میگساران

 

 

 

فردا نیستیم

 

بیا گشتی زنیم در لاله زاران

بنشینیم لحظه ای با گلعذاران

غنیمت شمریم این لحظه ها را

چو فردا نیستیم در جمع یاران

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت15:31توسط مجتبی سپهری | |


 

کرُدم کُردی بی ناو و نشانم

زاده و پروردۀ ناو کرماشانم

عاشقی کیوودشت وبوستانم

حیف که آواره له نیشتمانم

زوانم کُردی درسم فارسی دان

ایجور و تالان چیو دودمانم

 

 

طاق وسان قدیم

 


طاق وسان

http://1mb.hp-vorlagen.eu/uploads/10.07.2006_15:54:30_taube.gif

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت15:24توسط مجتبی سپهری |

بنام دوست

 

 

 

بنام خدای بهار و خزان

خداوند مرگ و خداوند جان

خداوند عشق و خدای  امید

خدایی که دارد ز هر سو نشان

 

 
 

 

StatCounter - Free Web Tracker and Counter StatCounter - Free Web Tracker and Counter StatCounter - Free Web Tracker and Counter StatCounter - Free Web Tracker and Counter StatCounter - Free Web Tracker and Counter StatCounter - Free Web Tracker and Counter

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت15:22توسط مجتبی سپهری |

 
 

 حباب عمر

 

چو هستی شاد باش ،دنیا سراب است

مثال ما چو آب و چون حباب است

دمی هستیم در دریای هستی

دم دیگر حباب، خرابِ آب است

 

 

 

عمر و مستی

 

چو باد است عمر ما حیف خواب هستیم

دمی مخمور دمی هم مست مستیم

زمانی میشویم هُشیار دریغا!

چو کشتی در میان گل نشستیم

 

 

 

 

آغوش یار

 

خوشا عشق و خوشا سوختن ره یار

خوشا در راه عشق رفتن، بر دار

خوشا آندم که درآغوش گیرم

همان یار وفا دار جهاندار

 

 

 

چه میشد؟

 

خوشا سوختن چو پروانه بر یار

خوشا در راه عشق رفتن بر دار

چه میشد چون بنفشه ای به پیچم

ز اینجا تا به عرش بر قامت یار

 

 

 

 
     
 
 
 

 

 خوشا آندم

 

خوشا آندم که وصل یار گردم

چو منصّور در رهش بر دار گردم

خوشا آنوقت رسم بر درگه او

به گرد نقطه اش پرگار گردم

 

 

 

 

یاد تو

 

کاش میشد چون کبوتر پر گشایم سوی تو

بر سر بامت نشینم و ببینم روی تو

کاش میشد ابر گردم، سایه اندازم سرت

بعد از آن آرام بگریم بر سر و گیسوی تو

 

 

 

 

کینه و دل

 

کاش این تن ما بی دل بود

یا که دل از آهن واز گِل بود

کاش میمردبغض و کینه جای آن

بر لبان همهُ ما خنده ای خوشگل بود
 
 
 

 

 

 

 

 بی تو

 

تورفتی و بشد روزم شب تار

به روز چشم بره و بشب تبدار

خوراکم خون دل اشکم باده ست

مگر یادت کند با غم پیکار

 

 

 

 میشه...

 

میشه با باران عشق در کویری خانه کرد

میشه خورشید محّبت شدودردل لانه کرد

میشه چون ماه بتابیم به شب تار کسی

میشه گرد شمع دوستی سینه را پروانه کرد

 

 

 

گذر عمر

برفتم روزی از روزها به گلگشت

ندیدم جاودان هیچ چیز در آن دشت

چو رود بود عمر ما درگذر ستان

که آرام از بر چشمان میگذشت

 

 

 

 

چشم انتظار

 

سوز دلم نشنیدی و از بام قلبم پر زدی

رفتی توازکوی من و بر قلب من خنجر زدی

من ماندم ویک کوله باراز خاطره در خاطرم

چشم انتظار بر درگهم شاید که روزی در زدی

 

 

 

 

اگر...

 

اگر در دل عشق یار نمی بود

مرا در این بازار کار نمی بود

بکنج خلوت خود می نشستم

بدل هم همه دیدار نمی بود

 

 

 

 

بعد از تو

 

بدنبال هجرت قامت من

بسان چوگانی شد خمیده

دو چشمانم به دنبالت دویدند

چنانکه عاقبت رفت نور دیده

 

 

 

 

افسوس

 

 

افسوس بهار زندگانی بگذشت

آن شوروشوق نو جوانی بگذشت

آن نو گل امید که شد مونس دل

چون برق بیامدو آنی بگذشت

 

 

 

 

کاش میشد

 

کاش میشد چون کبوتر پر گشایم سوی تو

بر سر بامت نشینم و ببینم روی تو

کاش میشد ابر گردم، سایه اندازم سرت

بعد از آن آرام بگریم بر سر و گیسوی تو

 

 

 

 

 فردا دیر باشد

 

بیا قبل از آنکه دیر گردد

عروس مرگ به تن زنجیر گردد

بخوانیم قصّۀ عشق ومحبّت

که شاید صبح فردا دیر گردد

 

 
 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت12:29توسط مجتبی سپهری |