|
کجایی مادر؟
آنکه بود همدم وهم جانم کجاست؟ آنکه بود سرو خرامانم کجاست؟
آنکه از لبخند من صد خنده بود
حال نمی داند که گریانم ،کجاست؟
آنکه عشق بود و امید و آرزو
حال نمی داند پریشانم ،کجاست؟
آنکه مرحم بود بر زخم دلم
حال نمی داند که بیمارم ، کجاست ؟
آنکه پاس می داشت شب وروزمرا
حال نمی داند٬که زندانم کجاست؟
آنکه از یک اخم من بیمار بود
حال نمی داند که بی جانم ٬کجاست ؟
آنکه بشکستم هزاران بار دلش
حال نمی داند پشیمانم ٬کجاست ؟
خانه ای برآب بهر آسایش تو از تار و پودم ساختم خانه ای را که ندانستم بر آب می ساختم تو برفتی به شبانگاهی که فردا نداشت من بدنبال تو هر سو اسب جان را تاختم کیش و مات گشتم دریغا در غمار زندگی چَون به سرآمدهوش ، دیدم که جان را باختم
کاش در بازار دلها کمی ارزانی بود کاش آنروز که تنها به قاضی رفتیم همره ما زّره ای از خوی انسانی بود کاش آنگاه که آدم گنه کشت می کرد فکربرداشتن تخم پشیمانی بود کاش آنچه به اذهان ما می آمد دور از هم همه و خواهش نفسانی بود کاش فردا که خورشید دوباره سر زد روح ما فارغ از این کالبد حیوانی بود کاش میمرد نفاق و کینه و رنگ و ریا
|
About![]()
Home
|