|
کاش میشد کاش میشد بوسه بر آن ساغر مینا زنم دست گمراه دل را بر دست آن بینا زنم کاش میشد این تن خستۀ سودا زاده را از کویر منیّت دور و ره دریا زنم کاش میشد می شکستم بت لرزان درون با سرشتی نو درون قالبی پویا زنم کاش میشد حرف زیبای دوست دارم با صداقت رخ برخ با آن رخ زیبا زنم سحر نامد چو یلدا عمر من تار و دراز بود نیاز زندگانیم نه آز بود به امید سحرشبها نشستم سحر نامده ،روحم بر فراز بود هوالباقی
این سروکه می آید خرامان این مهر که می تابد فروزان روزی بیاید ، که نماند نه سرو و نه این اختر تابان
به راه دوست
زمانیست ساکن کوی جهانیم
سفرۀ کارگر بتاب ای مهر در افشان دلم خون است در این غربت دلم خون است
برفته شهر رویا ها؟ شده تارک دنیاها؟ گل باغم چه زود افسرد دل خونین را بر دا رم روم آخر پی کارم تو هم ای یار٬مرا گر جستجو کردی؟ ویا در خا طرات من دمی سیر و سفر کردی
دخترم
خوشا آنوقت که دختر بچه بودی
شمع و پروانه
صبحدم شمع بگفت :پروانه را نفرین نامه
رفتی و هر گز ندانی
ز آن بهار زندگانی
دل بشد مونس به غمها
چه میشد؟ خوشا سوختن چو پروانه بر یار خوشا در راه عشق رفتن بر دار چه میشد چون بنفشه ای به پیچم ز اینجا تا به عرش بر قامت یار جان و یار خوشا آنگه که بینم قامت یار خریدارش شوم در کوی و بازار خوشا آندم که از عشقش بمیرم به زلفانش روم بر چوبه دار
شادی پرواز خوشا وقتی که ازمحّنت سرایت بسوی تو دهم جان را به پرواز سپارند جسم خاکیم به گوری به شادی وسماع ورقص وآواز
بانگ حقّ خوشا آنکس که بیند چشم مستش بگیرد باده عشق را ز دستش خوشا آنکس که بشنید بانگ حقّ را به راهش داد هر آنچه بود و هستش
گفت شیرین
خوشا آن چشم بینا و نگاهش خوشا چشمی که باشد چشم براهش خوشا آن لب که گوید گفت شیرین دمادم سر دهد قل هوالله هش سرو شدیم آمدیم سوختیم خاکستر شدیم چون گل سرخی بُدیم پر پر شدیم عشق توچون در دل ما بنشست سرو شدیم و ازهمه برتر شدیم
میرسد نوروز خوش میگذرد مغرور از سد زمان دست افشان پای کوبان ، خندان از سد سرد زمان ميگذرد قدمش خير مبارک بادا گر چه هست سفرۀ ما سرخ و خونین ز اشک ديده مرغ شادی هم ز ما رنجیده در کناری خاموش پيک پيروز بهاران بيا مقدمت خوش مبارک بادا میشه... میشه با بال محّبت توی قلبی پر زنیم میشه گاهی ز سرلطف به دری در بزنیم میشه با دریا دلی از خطا کاری گذشت میشه با یاد خدا هم به یتیمی سر زنیم میشه با باران عشق در کویری خانه کرد میشه خورشید محّبت شدودردل لانه کرد میشه چون ماه بتابیم به شب تار کسی میشه گرد شمع دوستی سینه را پروانه کرد
زندگی سفر و دنیا هم گذر زندگی آیینه ای تنها نیست
چرا؟؟؟ چرا آدم ز عالم بی خبر شد؟ چرا گریه به دلها بی اثرشد؟ چرا هیچکس به فکر دیگری نیست؟ چرا انسانیت رنگ دگرشد؟ چرا آدم اسیرقهروجنگ شد؟ چرا الگوی ما دیو وپلنگ شد؟ چرا این دنیای پُرز نعمت به کام آدمی همچون شرنگ شد؟ چرا عشق و محبت شد فسانه؟ چرا دوری شده یک نوع بهانه؟ چرا هرجا نشینی غم بیاید به تیر کین رود سویت نشانه؟ بخت من فلک چون سر نوشتها را رغم زد به بخت من رسید و مهر غم زد برید ناف مرا با غم و اندوه رخم زرد و دو دیده پُر زِِ نم زد به جای شهد، شرنگ درکام من ریخت بنامم غم زیاد و خنده کم زد
گذر عمر برفتم روزی از روزها به گلگشت
ندیدم جاودان هیچ چیز در آن دشت چو رود بود عمر ما درگذر ستان که آرام از بر چشمان بگذشت
عهد بی وفایان عزیزم ،نازنینم،بی وفایی چرا داری زما قصد جدایی؟ چه شد آن عهد و آن پیمان آنروز که گفتی بعداز او، توام خدایی
مژده مژده بر خیز ز خواب بوی بهار می آید شادی و هم همه ازکوی نگار می آید سنبل و سوسن ویاسمن و سرو وچمن همه چیز، رقص کنان از سوی یار می آید
شمس و قمر
مرا با این دنیا کار نمی بود اگر دنیا نبود مست رخ یار بگرد شمس این اقمار نمی بود خاک ما تن به تاراج زمان رفت کود شد جان ز هجررخ جانان دود شد خاک شدیم افتاده در پای گلی خاک ما در تار گلها پود شد
فلک بنگر چه سخته زندگانی نماند، انسانیّت در هیچ مکانی نه فرزندان کنند بر ما سلامی نه دوستی تا زما گیرد نشانی فلک چرخت نگون باد همچو بختم که چون خشکیده چوبی تک درختم نه سایه نه بری نه باغبانی نه مرگ آید سراغ جان سختم
فلک تف بر تو و براین زمانه که از نیکی نماند ،نام ونشانه فلک چرخت نگردد چون نگشتی به کام ما ،همه اش کردی بهانه
دل بی غم به ما گفتند: دل بی غم نباشد اگر باشد، بنی آدم نباشد ولی دیدم دلی را، دور ز غم بود دلی دریایی و دور ز ستم بود به اوگفتم: چگونه غم نداری؟ درون سینه ات، ماتم نداری!؟ بگفتا: عمر ما یک لحظه باشد هزار سالش، چو یکدم رفته باشد نیرزد غم به دل مهمان گردد اسیر حسرت و هرمان گردد درون آن دلی که نور باشد ز رنج و ماتم و غم دور باشد
|
About![]()
Home
|