تبليغاتX
شاعری از کرمانشاه

شاعری از کرمانشاه

گلچینی ازسروده های مجتبی سپهری

 

 کاش میشد

 

   کاش میشد بوسه بر آن ساغر مینا زنم

   دست گمراه دل را بر دست آن بینا زنم

   کاش میشد این تن خستۀ سودا زاده را

   از کویر منیّت دور و ره دریا زنم

   کاش میشد می شکستم بت لرزان درون

   با سرشتی نو درون قالبی پویا زنم

   کاش میشد حرف زیبای دوست دارم

   با صداقت رخ برخ با آن رخ زیبا زنم

   

سحر نامد

چو یلدا عمر من تار و دراز بود

نیاز زندگانیم نه آز بود

به امید سحرشبها نشستم

سحر نامده ،روحم بر فراز بود

  

 هوالباقی

 

  این سروکه می آید خرامان

   این مهر که می تابد فروزان

  روزی بیاید ، که نماند

  نه سرو و نه این اختر تابان

   

لينك مستقيم مطلب ||

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت0:0توسط مجتبی سپهری | |

 

به راه دوست

 

زمانیست ساکن کوی جهانیم

بغیر از عشق حدیثی راندانیم

در این دنیا که بوئی از وفا نیست

تو هر چند خواهی ما مهربانیم

نباشد تحفه ایم بهتر از جان

اگر خواهی به راهت جانفشانیم

منم خرسند از این پاکبازی ای دل

که شمع محفل صاحبدلا نیم

عطا یارب که چون شمع شب تار

به راه دوستی اشکی فشانیم

  

 

سفرۀ کارگر 

 

بتاب ای مهر در افشان

زمین بس سرد و دلتنگ است

درون سفره فقر نگونبختان

نگر نانی که چون سنگ است
ا
بدور سفره ی مادر
پدر رخ زرد و دل تنگ است

نگاه کن به دستان پراز پینه

چه دست تنگ است

نگاهش بی فروغ و خسته ازکاری

که چون جنگ است

درنگ کافیست

کنون هنگامه جنگ است

سخن دیگر ندارد سود

که دشمن پر زنیرنگ است

بپا خیر ای دلاور زاده کاوه

هدف آزادگی یا مرگ خوشرنگ است

بپا خیرید که وقت تنگ است

نبرد ما علیه خدعه و رنگ است

  

 

 

لينك مستقيم مطلب ||

 

دلم خون است

 

در این غربت دلم خون است


  دلم خون است


  ز دست چرخ کج رفتارچپ گردون


  دلم چون لاله گلگون است


  کویر سینه ام تشنه ست


  بهارم گشته بی باران


  ز هر سومیزند زخمه به این حال زارم


 ظلم این دوران


  گل عمرم ندید رنگ بهاران را


  چه زود افسرد!؟


  بروی ساقه اش پژمرد


  دلم خون است دلم خون است


  دلم چون لاله گلگون است


  کجا جویم نشان از آدمی


  شاید٬ که او مرده ست؟


  و یا در لابلای دفتری


  کنج دلی ٬خفته ست


  کجا یابم من آن گوهر


  که شاید همچو آن کفتر


  که رخت بر بست


  از بام خیال، زد پر


  زجور آدمی بگریخت و


  شد خاطره در دفتر
 

 

برفته شهر رویا ها؟

 

شده تارک دنیاها؟


  دلم خون است دلم خون است


  به هر سو بنگرم


  نیرنگ و افسون است
  آه...

 گل باغم چه زود افسرد


  ندید رنگ محبت را


  در اوج نو جوانی مرد


  دلم خون است دلم خون است


  به هر سو بنگرم


  نیرنگ وافسون است

دل خونین را بر دا رم

روم آخر پی کارم

تو هم ای یار٬مرا گر جستجو کردی؟

ویا در خا طرات من دمی سیر و سفر کردی


  ویا بر قامت یک لاله زیبا نظر کردی


  گلستانی بدیدی وتو یارت را خبر کردی


  بدان که جای من آنجاست


  
همانجایی که دور از


  کینه و غوقاست

  

 

دخترم

 

خوشا آنوقت که دختر بچه بودی

خوش و با درد ورنج بیگانه بودی

بوقت گریه ات دست پاچه بودم

بلبخندی دلم را می ربودی

خوشا آنوقت که با تو مینشستم

به گوشَت نغمه خوان دستت به دستم

بروی پاهایم بودی در خواب

غم دل را به عشقت می گسستم

میان خواب لبخند بر لبت بود

تو گویی این جهان اندر کفت بود

چو از خواب میشدی بیدار بناگه

طنین صوت من چون مرحمت بود

چو پروانه سبکبال میزدیم گشت

به کوه طاق وسان و در و دشت

نبود در ما زغم هرگز نشانی

چه زود افسوس آن دوران بگذشت

بناگه چرخ چپ گردون دوران

بتاخت بر محفل ما همچو طوفان

جدا کرد عاقبت دستت ز دستم

کنون تو در وطن من هم به هجران

مقیم شهر اندوه و غمم من

بکوی هجر ساکن مسکنم من

نشان منزلم درد است و هرمان

بکنج خانه شمعی روشنم من

بسوزم از غم هجرت شب و روز

بر آرم دم بدم بانگ جگر سوز

که شاید بشنود روزی فغانم

خداوند رحیم و مهر افروز

خدایا رحمتی بر حال ما کن

ز خوان کرمت نگاه ما کن

ز در گاهت مگردان نا امیدم

خزان زند گا نیم ، بهار کن

خدایا آگه و دانا تو هستی

جهانگردان و جانفرما تو هستی

بده پایان به این رنج جدایی

توکه دادی به نیستی جان و هستی

خدایا کام تلخم پر شکر کن

تو از روی کرم بر ما نظر کن

بگیر بار دگر این دست رنجور

کریمانه، ز کوی ما گذر کن

 

  

 

شمع و پروانه

 

صبحدم شمع بگفت :پروانه را

چه کنم من این دل دیوانه را؟

من بسوزم و بسازم همه عمر

تا که روشن کنم این کاشانه را

گفت پروانه: مزن لاف سخن

تا که هستی در میان انجمن

عاشق سوخته ناله کی کند

در بر معشوق گلایه کی کند

عاشق آن باشد بسوزد بی ریا

در کنار یار ولیکن بی صدا

عاشق آن باشد که جز یارش ندید

غیر او شاهد به کردارش ندید

 

  

 


 

نفرین نامه

 

         

 رفتی و هر گز ندانی


در رهت دادم جوانی


نیست دگر نام و نشانی

ز آن بهار زندگانی


دل بشد مونس به غمها

آه چه تنهایم چه تنها

نیست امیدی هم به فردا

از چه رو رفتی نهانی

رفتی و از من گسستی

با رقیبانم نشستی

قلب زارم را شکستی

آه چه کردی، ناگهانی

این دل زارم فریدی

رفتی و از من رمیدی

در کناری آرمیدی

خا نه ات سوزد زمانی

آتشی افتد به جانت

بر کند غم دودمانت

تیره گرداند جهانت

خم شوی همچون کمانی

پس برو آخر به شّر شی

در تباهی غوطه ور شی

گر و کور و شل وکر شی

گم شوی در لا مکانی

 

  

 

لينك مستقيم مطلب ||

+نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت16:54توسط مجتبی سپهری | |

چه میشد؟

خوشا سوختن چو پروانه بر یار

خوشا در راه عشق رفتن بر دار

چه میشد چون بنفشه ای به پیچم

ز اینجا تا به عرش بر قامت یار

 

 

جان و یار

خوشا آنگه که بینم قامت یار

خریدارش شوم در کوی و بازار

خوشا آندم که از عشقش بمیرم

به زلفانش روم بر چوبه دار

 

    

شادی پرواز

خوشا وقتی که ازمحّنت سرایت

بسوی تو دهم جان را به پرواز

سپارند جسم خاکیم به گوری

به شادی وسماع ورقص وآواز

  

 

لينك مستقيم مطلب ||

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت0:17توسط مجتبی سپهری | |

بانگ حقّ

 

خوشا آنکس که بیند چشم مستش

بگیرد باده عشق را ز دستش

خوشا آنکس که بشنید بانگ حقّ را

به راهش داد هر آنچه بود و هستش

  

 

گفت شیرین 

 

خوشا آن چشم  بینا و نگاهش

خوشا چشمی که باشد چشم براهش

خوشا آن لب که گوید گفت شیرین

دمادم سر دهد قل هوالله هش

 

  

 

 

سرو شدیم

آمدیم سوختیم خاکستر شدیم

چون گل سرخی بُدیم پر پر شدیم

عشق توچون در دل ما بنشست

سرو شدیم و ازهمه برتر شدیم

  

 

لينك مستقيم مطلب ||

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت0:14توسط مجتبی سپهری | |

                

             

     

  

  

 

     

میرسد نوروز خوش

میگذرد مغرور از سد زمان
در رکابش سوسن و سرو چمن

دست افشان پای کوبان ، خندان

از سد سرد زمان

ميگذرد

قدمش خير مبارک بادا

گر چه هست سفرۀ ما 

سرخ و خونین

ز اشک ديده

مرغ شادی هم ز ما رنجیده
لب من دوخته به ظلم

در کناری خاموش

پيک پيروز بهاران بيا

مقدمت خوش

مبارک بادا

            
        
 

  

 

لينك مستقيم مطلب ||



 

میشه...

 

میشه با بال محّبت توی قلبی پر زنیم

میشه گاهی ز سرلطف به دری در بزنیم 

میشه با دریا دلی از خطا کاری گذشت

 میشه با یاد خدا هم به یتیمی سر زنیم

 میشه با باران عشق در کویری خانه کرد

 میشه خورشید محّبت شدودردل لانه کرد 

میشه چون ماه بتابیم به شب تار کسی 

میشه گرد شمع دوستی سینه را پروانه کرد

 

  

 

 

زندگی سفر و دنیا  هم گذر

 

زندگی آیینه ای تنها نیست


یا که عکسی در میان قاب نیست


زندگی خاطره هاست


گریه ها و خنده هاست


عشق و امید ونگاهی،


که به صبح فرداست


به خدایی بنگر،که ز هر سو پیداست


زندگی ، بس زیباست


زندگی لبخند یک کودک است


رقص دل انگیز آب وجلبک است


گاهی تلخ وگاهی شیرین


گاهیم طعم گس زالزالک است


زندگی ثانیه هاست،لحظه هاش خاطره هاست


عطر دل انگیزکوچه باغهاست


داستان خوشی و اندوه ماست


آه چه گویم، که اندوه خطاست


زندگی ثانیه هاست


...لحظه هاش...خاطره هاست


رقص دل انگیز باد و شاخه هاست


زندگی،با چشم زیبا بنگریش ،زیباست


ما که از فردای خود بی خبریم


از چه رو باید غم فردا خوریم؟


این دو روز عمر غنیمت شمریم


زندگی میزان درک آدماست


آسمان را بنگر،کوه و صحرا را نگر


دشت و دریا را نگر،به خدایی بنگر


که درون دل ماست


گریۀ ما از فراق ،نالۀ بلبل باغ


چشم دوختنها به طاق ،حتی قار قار کلاغ


همه ذکرآن گل بی همتاست


به درون خود نگر


یک گلستان آنجاست

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت0:10توسط مجتبی سپهری | |

چرا؟؟؟

چرا آدم ز عالم بی خبر شد؟

چرا گریه به دلها بی اثرشد؟

چرا هیچکس به فکر دیگری نیست؟

چرا انسانیت رنگ دگرشد؟

چرا آدم اسیرقهروجنگ شد؟

چرا الگوی ما دیو وپلنگ شد؟

چرا این دنیای پُرز نعمت

به کام آدمی همچون شرنگ شد؟

چرا عشق و محبت شد فسانه؟

چرا دوری شده یک نوع بهانه؟

چرا هرجا نشینی غم بیاید

به تیر کین رود سویت نشانه؟

Anfrage an Nasser Shafiani bezüglich 'Animal auch'

نقاشی اثر استاد ناصر شفیانی

     

 

لينك مستقيم مطلب ||

 

 

بخت من

 

فلک چون سر نوشتها را رغم زد

به بخت من رسید و مهر غم زد

برید ناف مرا با غم و اندوه

رخم زرد و دو دیده پُر زِِ نم زد

به جای شهد، شرنگ درکام من ریخت

بنامم غم زیاد و خنده کم زد

     

 

 

 

 


 

+نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت23:52توسط مجتبی سپهری | |

گذر عمر

 برفتم روزی از روزها به گلگشت

 ندیدم جاودان هیچ چیز در آن دشت

 چو رود بود عمر ما درگذر ستان

 که آرام از بر چشمان بگذشت

 

عهد بی وفایان

 عزیزم ،نازنینم،بی وفایی

 چرا داری زما قصد جدایی؟

 چه شد آن عهد و آن پیمان آنروز

 که گفتی بعداز او، توام خدایی

 

مژده

مژده بر خیز ز خواب بوی بهار می آید

شادی و هم همه ازکوی نگار می آید

سنبل و سوسن ویاسمن و سرو وچمن

همه چیز، رقص کنان از سوی یار می آید

شمس و قمر

اگر در دل عشق یار نمی بود

مرا با این دنیا کار نمی بود

اگر دنیا نبود مست رخ یار

بگرد شمس این اقمار نمی بود

 

 خاک ما

 

تن به تاراج زمان رفت کود شد

جان ز هجررخ جانان دود شد

خاک شدیم افتاده در پای گلی

خاک ما در تار گلها پود شد

  

 

لينك مستقيم مطلب ||

+نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت23:29توسط مجتبی سپهری | |

 

فلک بنگر چه سخته زندگانی

نماند، انسانیّت در هیچ مکانی

نه فرزندان کنند بر ما سلامی

نه دوستی تا زما گیرد نشانی

     

  

     

فلک چرخت نگون باد همچو بختم

که چون خشکیده چوبی تک درختم

نه سایه نه بری نه باغبانی

نه مرگ آید سراغ جان سختم

    

    

      

فلک تف بر تو و براین زمانه

که از نیکی نماند ،نام ونشانه

فلک چرخت نگردد چون نگشتی

به کام ما ،همه اش کردی بهانه

              

 

 

لينك مستقيم مطلب ||

+نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت23:18توسط مجتبی سپهری | |

دل بی غم

به ما گفتند: دل بی غم نباشد

اگر باشد، بنی آدم نباشد

ولی دیدم دلی را، دور ز غم بود

دلی دریایی و دور ز ستم بود

به اوگفتم: چگونه غم نداری؟

درون سینه ات، ماتم نداری!؟

بگفتا: عمر ما یک لحظه باشد

هزار سالش، چو یکدم رفته باشد

نیرزد غم به دل مهمان گردد

اسیر حسرت و هرمان گردد

درون آن دلی که نور باشد

ز رنج و ماتم و غم دور باشد

 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت17:32توسط مجتبی سپهری | |