تبليغاتX
شاعری از کرمانشاه

شاعری از کرمانشاه

گلچینی ازسروده های مجتبی سپهری

میشه...

 

میشه با بال محّبت توی قلبی پر زنیم


میشه گاهی ز سرلطف به دری در بزنیم


میشه با دریا دلی از خطا کاری گذشت


میشه با یاد خدا هم به یتیمی سر زنیم



میشه با باران عشق در کویری خانه کرد


میشه خورشید محّبت شدودردل لانه کرد


میشه چون ماه بتابیم به شب تار کسی


میشه گرد شمع دوستی سینه را پروانه کرد

  

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت21:53توسط مجتبی سپهری |

 

زندگی سفر و دنیا  هم گذر

 

زندگی آیینه ای تنها نیست


یا که عکسی در میان قاب نیست


زندگی خاطره هاست


گریه ها و خنده هاست


عشق و امید ونگاهی،


که به صبح فرداست


به خدایی بنگر،که ز هر سو پیداست


زندگی ، بس زیباست


زندگی لبخند یک کودک است


رقص دل انگیز آب وجلبک است


گاهی تلخ وگاهی شیرین


گاهیم طعم گس زالزالک است


زندگی ثانیه هاست،لحظه هاش خاطره هاست


عطر دل انگیزکوچه باغهاست


داستان خوشی و اندوه ماست


آه چه گویم، که اندوه خطاست


زندگی ثانیه هاست


...لحظه هاش...خاطره هاست


رقص دل انگیز باد و شاخه هاست


زندگی،با چشم زیبا بنگریش ،زیباست


ما که از فردای خود بی خبریم


از چه رو باید غم فردا خوریم؟


این دو روز عمر غنیمت شمریم


زندگی میزان درک آدماست


آسمان را بنگر،کوه و صحرا را نگر


دشت و دریا را نگر،به خدایی بنگر


که درون دل ماست


گریۀ ما از فراق ،نالۀ بلبل باغ


چشم دوختنها به طاق ،حتی قار قار کلاغ


همه ذکرآن گل بی همتاست


به درون خود نگر


یک گلستان آنجاست

  

 

میشه...

میشه با بال محّبت توی قلبی پر زنیم
میشه گاهی ز سرلطف به دری در بزنیم
میشه با دریا دلی از خطا کاری گذشت
میشه با یاد خدا هم به یتیمی سر زنیم
میشه با باران عشق در کویری خانه کرد
میشه خورشید محّبت شدودردل لانه کرد
میشه چون ماه بتابیم به شب تار کسی
میشه گرد شمع دوستی سینه را پروانه کرد

    

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت15:50توسط مجتبی سپهری |

 


 

چشم انتظار


 

 

سوز دلم نشنيدي و از بام قلبم پر زدي

رفتي توازکوي من و بر قلب من خنجر زدي

من ماندم ويک کوله باراز خاطره در خاطرم

چشم انتظار بر درگهم شايد که روزي در زدي

  

 

سنگدل

سنگدل عمرم تباه کردی چرا؟

در حقّ من بس گناه کردی چرا؟

نوجوانی و امید دادم ز کف

روزگارم را سیاه کردی چرا؟

گشت چشمانم سپید و موسپید

بس که چشمانم به راه کردی،چرا؟

در دلم جزنور عشق و مهر نیست

با غضب بر ما نگاه کردی چرا؟

مرغ عشقم وشدم زندانی رخسار تو

 یوسفم ، ساکن، به چاه کردی چرا؟

 

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت2:27توسط مجتبی سپهری | |

 

با چشم گریان چه کنم؟

شورو حالی دگر آمد من حیران چه کنم؟

در قفس چون مرغ زندانی نالان چه کنم؟

شورو شیرین بهارو زندگانی و امید

همه را باد خزان برده به تالان چه کنم؟

پیر عشق رخ یار گشتم واو هم ای دریغ

نشد مهمان به این کلبه ویران چه کنم؟

گشت چشمانم سپید بر چهار چوب انتظار

اگر روزی سر رسد با چشم گریان چه کنم؟

 

 


برلبانش سخن از رفتن بود

در نگاهش شوق روییدن بود

در دلش آتشی عشقی خاموش


که زمانی پُر گُرو روشن بود

در پس پرده نگاهش میگفت:


بودنت بهانۀ بودن بود

تو بُدی هستی باغ دل من

روی تو آیینۀ دیدن بود

نو گلی بودی بیاد آر دمی

جان من بر تنت پیراهن بود

من به شوق روی تو جان دادم

گر به کارم، کارت خندیدن بود

رفتی و هر گز ندانستی که من

در فراقت کارم اشک ریختن بود

 


 

نیمۀ گمشده

 

تو هستی نیمه گمشدۀ من

بنه پا بر سر و بر دیدۀ من

چرا دیر آمدی جانم فدایت؟

خزان ساکن شده در سینۀ من

تو هستی غنچۀ خزان ندیده

کمند ابرویی و قامت کشیده

غزال چشمی وشهلا روی ومستی

منم قامت شکسته پشت خمیده

چو بشنیدم دمی آواز سازد

صدای گرم و پر سوزو گدازد

برفت از من همه غمهای هستی

خدا هم ساز گرداند نیازد

زدی تنبور بر تار دل من

بهشتی شد تن وخاک وگِل من

کلامت پُر بکرد جام وجودم

شکوفا شد گل خُشک دِل من


 

عاقبت خود بینی

 

شنیدم سروی با گل همی گفت

زچه رو اینچنین پژمرده گشتی؟

تو که روزی بودی تاج گلستان

چگونه اینچنین افسرده گشتی؟

بگفتا: رنگ من از خون دل بود

شمیم عطر من از خاک و گل بود

نداشتم من ز خود نه رنگ نه بویی

که اینها لطف آن خوش آب وگِل بود

چو دید مغرور گشتم ز جمالم

بدور از معرفت و هر کمالم

بدست کودکی بر چیده گشتم

دمی محبوب چو نور دیده گشتم

مرا کند و بدور از شاخه گشتم

چنین شد بی سروسامانه گشتم

چو زآن روز بگذشت چند زمانی

نماند زآن رنگ وبویم هیچ نشانی

همانکه بودمش عزیزو مهمان

نگاهم کردو گفتش: آه بدینسان

چه زود پژمرده گشت این گل زیبا؟

دگر جایی ندارد در دل ما

مرا راند و باد هم پرپرم کرد

ز شهر خویشتن در بدرم کرد

شدم آواره وبی خانه گشتم

چنانکه از خودم بیگانه گشتم


 

پس از تو

 

بدنبال هجرت قامت من

بسان بید مجنون واژگون شد

ز چشمانم رمید خواب ونیاسود

به گلگشت خیالت لاله گون شد

پری آسا شدی رفتی ز پیشم

پس از تو،بخت خوبم سر نگون شد

 

لينك مستقيم مطلب ||

 

دل بی غم

 

گفتند:که دل بی غم نباشد

اگر باشد بنی آدم نباشد

ولی دیدم کسی که دور ز غم بود

دل دریاییش دور ز ستم بود

بدو گفتم:چگونه غم نداری؟

درون سینه ات ماتم نداری؟

بگفتا: عمر ما یک لحظه باشد

هزار سالش چو یکدم رفته باشد

نیرزد غم به دل مهمان گردد

اسیر حسرت و هرمان گردد

درون آن دلی که نور باشد

ز رنج و ماتم و غم دور باشد

 

 

لينك مستقيم مطلب ||

Image hosting by TinyPic

انسان باشیم

 

بیا تا بعد از این انسان باشیم

به فکر راحتی جان باشیم

بیا چندی رویم در کوه وصحرا

دمی هم با گل وریحان باشیم

بیا سیری کنیم در شهر شیراز

به آن رند خراب مهمان باشیم

بیا گشتی زنیم اندر گلستان

زپندش خوشبوو خندان باشیم

بیا این تن خاکی را بکوبیم

بنایی نو ز روح وجان باشیم

بیا با مهر به سردیها بتازیم

چو خورشید روشن وسوزان باشیم

بیا دستی بگیریم ز یتیمی

به ویرانه دلی سامان باشیم

بیا تا در کتاب کینه و رنگ

سفیه وکودک و نادان باشیم

بیا چون عاشقان خفته در خون

به راه عشق سر پیمان باشیم

بیا از سوگ این گلهای پرپر

چو نی مویه کن و نالان باشیم

بیا در جمع زاهدان کور دل

مسیح وکورش دوران باشیم

بیا گه گاه در خلوتگه خویش

به کرده هایمان وجدان باشیم

بیا درسی ز انار هم بگیریم

بدل خونین به لب خندان باشیم

بیا ای دل نگو تو یاوه بس کن

چو لب تشنه پی باران باشیم

بیا از نا سپاسی دور گردیم

همیشه شاکر یزدان باشیم

 

لينك مستقيم مطلب ||


 

گذر عمر
 

افسوس که عمر همچو حبابی باشد

دوران جوانی چون بهاری باشد

کودکی در آرزوی نو جوانی میرود

نو جوانی در گذر گاه تباهی باشد

گاه پیری وخزان وهجر یاران میرسد

پیری هم در حسرت عهد جوانی باشد

پندی از پیری شنیدم کن تو آویزه بگوش

خوش باش دمی که با عود و ربابی باشد

دل بدنیا مسپار هیچ ندارد اعتبار

وصلتیست، که عاقبت، کارش جدایی باشد

 

لينك مستقيم مطلب ||



 

عمربربادرفته

 

بر باد برفت عمرم صد افسوس

در پای گلی که بی ثمر بود

چون جان شیرین پروراندم

یاری که ز دردم بی خبر بود

او خام بُد و هر گز ندانست

در کنج دلم همچُون گهر بود

دادم گهر پندش به میزان

انگار خواندن یاسین به خر بود

سیلاب اشک دیده ام بر

قلب همچو سنگش بی اثر بود

گفتم بشنو پند پدر را

پندارگهش ره دگر بود

دانم چو خُورَد سرش به سنگی

گویدش: دریغ حق با پدر بود

حرفهای تلخ چون شرنگش

اکنون بدانم که شکر بود

هر کس نشنید حرف پدر را

بازنده و عاقبت به شّر بود

ما خبط نمودیم نشنیدیم

تو بشنوعزیز پندهاش گهر بود

لينك مستقيم مطلب ||



 

 

سوز غم

بهار می آید و انگار

درخت جان من مرده است

گل لبخند بر لبهام

چه بیرنگ و چه پژمرده است

خزانم گشته بی پایان،

نگاهم می رود بس دور

بدنیایی بدونه کین

بدونه غم بدور از زور

و ذهن من گرفتار

هزاران فکر جور واجور

ندایی از درون گوید

که بیهوده مباش دلشور

که هر کس یک غمی دارد

درون سینه ی خود ماتمی دارد

به غم خوش باش

که سوزغم ردیفش عالمی دارد

 



 

خوشا آندم

خوشا آندم که دور از دیده باشم

به زیر تلی از خاک خفته باشم

نه رنجی تا کشم از بی وفایان

نه مجبور بهر دردها بیمه باشم

 

 

لينك مستقيم مطلب ||

 

بذر عشق

 

دل خفته درون جسم خاکی

ز کینه در تن خود غوطه میخورد

بدل چونکه بکاشتم بذر عشق را

درون دل گریست و کینه را بُرد

 


 

لينك مستقيم مطلب ||


 

 

دائم نگرانیم

 

بهار آمد دل من چون خزان است

گل شادی چه بی نام و نشان است

همه رقصند چو پروانه سبکبال

دل ماست که دائم نگران است

 


 

لينك مستقيم مطلب ||



حسد و کینه

 

دروغ باحسد وکینه بیامیخت

ستون آدمیت را فرو ریخت

هر آن کس بود هشیارو زیرک


زاین دامگه سوزان بگریخت

 


 

لينك مستقيم مطلب ||

 

اسب سرکش

 

دلا دنیا چو کوه و ما روانیم

بهاران آمد و ما در خزانیم

بگو آخر کدام سو ز این شب تار

مسیر اسب نفس را می دوانیم

 

 

 

لينك مستقيم مطلب ||



 

 

خوی حیوانی

 

کاش این حس شهوانی نبود

روح ما اسیر این کالبدحیوانی نبود

کاش میشد بکاییم ز خود خواهی خود

فکر ما درگیر این افکار شیطانی نبود

 


 

لينك مستقيم مطلب ||



 

نا کام

 

شبنم چشمان من بر خاک گورت گِل شد

یاد تو هم مونس وهم تکیه گاه دل شد

تو که گوهر بودی پنهان در دریای عشق

آرزوی عشق تو در دل ،بکام گِل شد

 

لينك مستقيم مطلب ||

 

خاک و گل

 

تن به تاراج زمان رفت کود شد

جان ز هجررخ جانان دود شد

خاک شدیم افتاده در پای گلی

خاک ما در تار گلها پود شد


 

لينك مستقيم مطلب ||


 

 

شمس وقمر

 

اگر در دل عشق یار نمی بود

مرا با این دنیا کار نمی بود

اگر دنیا نبود مست رخ یار

بگرد شمس این اقمار نمی بود

 

لينك مستقيم مطلب ||



 

بوی یار

 

مژده برخیز که باز بوی بهار می آید

شادی و هم همه ازکوی نگار می آید

سنبل و سوسن ویاسمن و سرو چمن

همه چیز، رقص کنان از سوی یار می آید

 

 

لينك مستقيم مطلب ||


+نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت17:21توسط مجتبی سپهری | |

 

 

یادآن وقتها بخیر!

 آدمها مهربان بودند

با تمام سختیها ،همدل و هم زبان بودند

روزی یک کسی آمد

 آسمان شهر ما تاریک شد

دلهای دریایی مردم این شهرقشنگ ،هچو جوی باریک شد

صورتها زرد شدند

 لبهای خندان پر از درد شدند

کفتر شادی ز دلها پر کشید

رفت و دیگر هم کسی او را ندید

مادرها تنها شدند

پدرها دست تنگ و بینوا شدند

بلبلان ، در گوشه ای خاموش و بی صدا شدند

روبهان شیر شدند

جوانها تو زندانها پیر شدند

همه بیمار شدند

بی اعصاب، همچو سگ هار شدند

خیلی ها منصوروار رفتند و بر دار شدند

روزگار  هی گشت وگشت

ولی آدمیت برنگشت

 بعد از چندی

صورت آدما رفت زیر نقاب

راستی هم لحاف بسر کشید ورفت کوی  خواب

بازار مکر و دروغ، روز بروز میشد شلوغ

بازار صداقت هم شد بیمناک

 کم کمک رفت زیر  خاک

روزگار هی گشت و گشت

ولی یک روز بکام شهر خوب ما نگشت

پر گشودیم شبی زآن دیار

با هزار خاطره و صد یادگار

رفتیم در غربتب  بگشتیم ماندگار

تا چه خواهد کردگار

تا چو گردد روزگار

 

 

 

کرُدم کُردی بی ناو و نشانم

زاده و پروردۀ ناو کرماشانم

زوانم کُردی درسم فارسی دان

ایجور و تالان چیو دودمانم

 

 طاقوسان  قدیم

+نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت22:57توسط مجتبی سپهری | |


جهان پهلوان 

 

براستي نبيند جهان بعد از اين


چو تختي جوانمرد ايران زمين


به ميدان خروشان چو شير ژيان


نبودش رقيبي  آن جهان پهلوان


به بخشش نشان از شاه مردان گرفت


به مردي دست بينوايان گرفت


به پاکي چون اشک يتيمان بود


به بيمار دلها مرحم وجان بود


بگشت آوازه اش دهان بر دهان


به کوه به  صحرا و دشت دمان


زبانش چو حق را بياورد ميان


بکرد آشکارا هزاران نهان


چو شد نور چشم مردم به ناز


يکي دست شيطاني گرفتش چو باز


دگر بعد از آن هيچکس او را نديد


مرغ جانش رفت و بدن آرميد


وجودش بکنج دلها جا گرفت


وزآن هزاران تختي آمد پديد

 

لينك مستقيم مطلب | 


+نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت16:25توسط مجتبی سپهری | |