|
میشه... میشه با بال محّبت توی قلبی پر زنیم
زندگی سفر و دنیا هم گذر زندگی آیینه ای تنها نیست میشه... میشه با بال محّبت توی قلبی پر زنیم
چشم انتظار سوز دلم نشنيدي و از بام قلبم پر زدي رفتي توازکوي من و بر قلب من خنجر زدي من ماندم ويک کوله باراز خاطره در خاطرم چشم انتظار بر درگهم شايد که روزي در زدي سنگدل سنگدل عمرم تباه کردی چرا؟ در حقّ من بس گناه کردی چرا؟ نوجوانی و امید دادم ز کف روزگارم را سیاه کردی چرا؟ گشت چشمانم سپید و موسپید بس که چشمانم به راه کردی،چرا؟ در دلم جزنور عشق و مهر نیست با غضب بر ما نگاه کردی چرا؟ مرغ عشقم وشدم زندانی رخسار تو یوسفم ، ساکن، به چاه کردی چرا؟
با چشم گریان چه کنم؟بر لبانش /نیمۀ گمشده/عاقبت خود بینی/پس از تو/دل بی غم/انسان باشیم/سوز غم/ گذر عم
با چشم گریان چه کنم؟ شورو حالی دگر آمد من حیران چه کنم؟ برلبانش سخن از رفتن بود در نگاهش شوق روییدن بود نیمۀ گمشده
تو هستی نیمه گمشدۀ من
بنه پا بر سر و بر دیدۀ من
چرا دیر آمدی جانم فدایت؟
خزان ساکن شده در سینۀ من
تو هستی غنچۀ خزان ندیده
کمند ابرویی و قامت کشیده
غزال چشمی وشهلا روی ومستی
منم قامت شکسته پشت خمیده
چو بشنیدم دمی آواز سازد
صدای گرم و پر سوزو گدازد
برفت از من همه غمهای هستی
خدا هم ساز گرداند نیازد
زدی تنبور بر تار دل من
بهشتی شد تن وخاک وگِل من
کلامت پُر بکرد جام وجودم
شکوفا شد گل خُشک دِل من عاقبت خود بینی شنیدم سروی با گل همی گفت
زچه رو اینچنین پژمرده گشتی؟
تو که روزی بودی تاج گلستان
چگونه اینچنین افسرده گشتی؟
بگفتا: رنگ من از خون دل بود
شمیم عطر من از خاک و گل بود
نداشتم من ز خود نه رنگ نه بویی
که اینها لطف آن خوش آب وگِل بود
چو دید مغرور گشتم ز جمالم
بدور از معرفت و هر کمالم
بدست کودکی بر چیده گشتم
دمی محبوب چو نور دیده گشتم
مرا کند و بدور از شاخه گشتم
چنین شد بی سروسامانه گشتم
چو زآن روز بگذشت چند زمانی
نماند زآن رنگ وبویم هیچ نشانی
همانکه بودمش عزیزو مهمان
نگاهم کردو گفتش: آه بدینسان
چه زود پژمرده گشت این گل زیبا؟
دگر جایی ندارد در دل ما
مرا راند و باد هم پرپرم کرد
ز شهر خویشتن در بدرم کرد
شدم آواره وبی خانه گشتم
چنانکه از خودم بیگانه گشتم پس از تو بدنبال هجرت قامت من
بسان بید مجنون واژگون شد
ز چشمانم رمید خواب ونیاسود
به گلگشت خیالت لاله گون شد
پری آسا شدی رفتی ز پیشم
پس از تو،بخت خوبم سر نگون شد
دل بی غم گفتند:که دل بی غم نباشد
اگر باشد بنی آدم نباشد
ولی دیدم کسی که دور ز غم بود
دل دریاییش دور ز ستم بود
بدو گفتم:چگونه غم نداری؟
درون سینه ات ماتم نداری؟
بگفتا: عمر ما یک لحظه باشد
هزار سالش چو یکدم رفته باشد
نیرزد غم به دل مهمان گردد
اسیر حسرت و هرمان گردد
درون آن دلی که نور باشد
ز رنج و ماتم و غم دور باشد
انسان باشیم
افسوس که عمر همچو حبابی باشد دوران جوانی چون بهاری باشد کودکی در آرزوی نو جوانی میرود نو جوانی در گذر گاه تباهی باشد گاه پیری وخزان وهجر یاران میرسد پیری هم در حسرت عهد جوانی باشد پندی از پیری شنیدم کن تو آویزه بگوش خوش باش دمی که با عود و ربابی باشد دل بدنیا مسپار هیچ ندارد اعتبار وصلتیست، که عاقبت، کارش جدایی باشد
عمربربادرفته بر باد برفت عمرم صد افسوس سوز غم بهار می آید و انگار درخت جان من مرده است
گل لبخند بر لبهام چه بیرنگ و چه پژمرده است
خزانم گشته بی پایان، نگاهم می رود بس دور
بدنیایی بدونه کین بدونه غم بدور از زور
و ذهن من گرفتار هزاران فکر جور واجور
ندایی از درون گوید که بیهوده مباش دلشور
که هر کس یک غمی دارد درون سینه ی خود ماتمی دارد
به غم خوش باش که سوزغم ردیفش عالمی دارد خوشا آندم خوشا آندم که دور از دیده باشم به زیر تلی از خاک خفته باشم نه رنجی تا کشم از بی وفایان نه مجبور بهر دردها بیمه باشم
بذر عشق
دل خفته درون جسم خاکی
دائم نگرانیم
بهار آمد دل من چون خزان است
حسد و کینه
دروغ باحسد وکینه بیامیخت
اسب سرکش
دلا دنیا چو کوه و ما روانیم
خوی حیوانی
کاش این حس شهوانی نبود
نا کام شبنم چشمان من بر خاک گورت گِل شد
یاد تو هم مونس وهم تکیه گاه دل شد
تو که گوهر بودی پنهان در دریای عشق
آرزوی عشق تو در دل ،بکام گِل شد
خاک و گل تن به تاراج زمان رفت کود شد جان ز هجررخ جانان دود شد خاک شدیم افتاده در پای گلی خاک ما در تار گلها پود شد شمس وقمر اگر در دل عشق یار نمی بود مرا با این دنیا کار نمی بود
بوی یار
مژده برخیز که باز بوی بهار می آید
شادی و هم همه ازکوی نگار می آید
سنبل و سوسن ویاسمن و سرو چمن
همه چیز، رقص کنان از سوی یار می آید
یادآن وقتها بخیر! آدمها مهربان بودند با تمام سختیها ،همدل و هم زبان بودند روزی یک کسی آمد آسمان شهر ما تاریک شد دلهای دریایی مردم این شهرقشنگ ،هچو جوی باریک شد صورتها زرد شدند لبهای خندان پر از درد شدند کفتر شادی ز دلها پر کشید رفت و دیگر هم کسی او را ندید مادرها تنها شدند پدرها دست تنگ و بینوا شدند بلبلان ، در گوشه ای خاموش و بی صدا شدند روبهان شیر شدند جوانها تو زندانها پیر شدند همه بیمار شدند بی اعصاب، همچو سگ هار شدند خیلی ها منصوروار رفتند و بر دار شدند بعد از چندی صورت آدما رفت زیر نقاب راستی هم لحاف بسر کشید ورفت کوی خواب بازار مکر و دروغ، روز بروز میشد شلوغ بازار صداقت هم شد بیمناک کم کمک رفت زیر خاک روزگار هی گشت و گشت ولی یک روز بکام شهر خوب ما نگشت پر گشودیم شبی زآن دیار با هزار خاطره و صد یادگار رفتیم در غربتب بگشتیم ماندگار تا چه خواهد کردگار تا چو گردد روزگار کرُدم کُردی بی ناو و نشانم زاده و پروردۀ ناو کرماشانم زوانم کُردی درسم فارسی دان ایجور و تالان چیو دودمانم طاقوسان قدیم
براستي نبيند جهان بعد از اين چو تختي جوانمرد ايران زمين به ميدان خروشان چو شير ژيان نبودش رقيبي آن جهان پهلوان به بخشش نشان از شاه مردان گرفت به مردي دست بينوايان گرفت به پاکي چون اشک يتيمان بود به بيمار دلها مرحم وجان بود بگشت آوازه اش دهان بر دهان به کوه به صحرا و دشت دمان زبانش چو حق را بياورد ميان بکرد آشکارا هزاران نهان چو شد نور چشم مردم به ناز يکي دست شيطاني گرفتش چو باز دگر بعد از آن هيچکس او را نديد مرغ جانش رفت و بدن آرميد وجودش بکنج دلها جا گرفت وزآن هزاران تختي آمد پديد
|
About![]()
Home
|