|
شبی آید که من راحت بخوابم به زیر خاک گرم تنهای تنها جدا از ظلم و جور این زمانه بدور از قصُه و اندوه فردا شبی آید که ای خونین دل من بخوابی در مزار سینه آرام نریزی اشک غم بر دامن من نگردی نا امید و سرد و ناکام شبی آید که ما بین من ویار نباشد فاصله ای کمتر از مو بگیرم دامنش را سفت و محکم شوم نیلوفری بر قامت او شبی آید که جان سوختۀ من شود سر مست از ساغر مرگ درخت جانم بارور گردد شکوفه سر دهد با صد هزار برگ شبی آید که روح پر خروشم قرار گیرد به لنگر گاه شادی در آن ساحل سبز پر ز نعمت نشانی نیست ز درد و نا مرادی شبی آید که در آرامش محض بخوانم غزل عشق و محبت بگوشم نشنوم ساز مخالف هم عاشق همه سیرابِ رحمت شبی آید که در جایی نشینم پراز عشق و صفا و روشنایی به دورم دوستانی شاد و خندان در آنجا نیست نشانی ازجدایی شبی آید که پایانش سپید است طلوع خورشیدش مهربانیست ندارد ترس که باز آید غروبی در آنجا آفتابش جاودانیست شبی آید که محشر در رکابش بساط ظلم و جور از بن بچیند رها گردد مظلوم از ستمها گل لبخند بر لبها نشیند شبی آید که بر پهنای گیتی به امرش عدل را بگسترانند نرانند تر و خشک را به یک چوب هر آنکس را همانطور است بخوانند شبی آید که گل پرپر نگردد بدورش سیم خار داری نباشد همه آزاد در صحرای هستی نشان از مردم آزاری نباشد شبی آید که فرهاد زنده گردد بدستش دست پُر از مهرشیرین بکام دل رسند لیلی و مجنون طبابت کنند زآن دلهای غمگین شبی آید که منصور بر سر دار شود خندان از بانگ ان الحق بگردش صد هزار حور و فرشته به تن جامگان پُر زر و برق شبی آید که چشم بی فروغم شود پر نور از دیدن یار بکام خود رسد این دل رنجور به گِرد نقطه اش گردم چو پرگار شبی آید که از خاک سر بر آرم شوم راهی بسوی کهکشانها روم جایی که اندوهی نباشد شوم آرام کنار بارالاها شبی آید که بر سنگ مزارم نویسند که فلانی خفته در خاک ندانندکه شهید درد عشقم همان دردی که درمانش بود خاک شبی آید کویر سینۀ من شود سیراب ز باران بهاری گل لاله بروید از مزارم بگِردش نغمه خوان سار و قناری بخوانند: ای دریغا خفته اینجا کسی که خیر ندید از زندگانی کسی که خوش نبود در هیچ دیاری چه در پیری چه ایّام جوانی
به ما ٬جزدرد و رنج وآز ندادی
فلک٬با ما هم آوازی نکردی
به هر پرده که خواندم ساز ندادی فلک٬ چرخت نگون باد همچو بختم
که من آن تک درخت تیره بختم
نه برگی٬ نه بری ٬نه باغبانی
نه مرگ آید سراغ جان سختم
نگاه درون سوز غم بهار می آید و انگار درخت جان من مرده است گل لبخند بر لبهام چه بیرنگ و چه پژمرده است خزانم گشته بی پایان، نگاهم می رود بس دور بدنیایی بدونه کین بدونه غم بدور از زور و ذهن من گرفتار هزاران فکر جور واجور ندایی از درون گوید که بیهوده مباش دلشور که هر کس یک غمی دارد درون سینه ی خود ماتمی دارد به غم خوش باش که سوزغم ردیفش عالمی دارد ما گداييم ما گداييم وبه درگاه سلطان آمديم پاکبازيم و با ديده ي گريان آمديم توشه و انبان ما خاليست زبذر نيکي دست تهي ،جان تهي، بر سر پيمان آمديم زندگي بود سفري بي اعتبار! راه گم کرده،پشيمان آمديم جز در درگاه تو نيست دري زين سبب نزدت به افغان آمديم
|
About![]()
Home
| |||||||||