|
مگر لایق به درد و محنتم من؟ که اینگونه اسیر غربتم من به من گفتی منه سر در بیابان بمان با من که در راهت دهم جان ولی دیدم که حرفهایت دروغ بود دو چشمانت ز راستی بی فروغ بود مگر از ما چه دیدی جز محبت که بر دوشم نهادی رنج غربت؟ مگر رسم وفاداری چنین است؟ که بر انگشترت دشمن نگین است چه دیدی تو ز من جز مهربانی به راهت مر ندادم من جوانی؟ وقتی آدم بی کس و تنها میشه یه دریچه تو دلش پیدا میشه همۀ غمها را از یاد میبره چون پرندها به هر جا میپره میره عرش و با خدا گپ میزنه گاهی به راست گاهی به چپ میزنه
افسوس
افسوس که عمرهمچو بهاری بگذشت
از برم شور جوانی چون شهابی بگذشت
کودکی در آرزوی نو جوانی رفت بسر
نو جوانی در سراب زندگانی بگذشت
دنبای بی اعتبار
افسوس که عمر همچو حبابی باشد دوران جوانی چون بهاری باشد کودکی در آرزوی نو جوانی میرود نو جوانی در گذر گاه تباهی باشد گاه پیری وخزان وهجر یاران میرسد پیری هم در حسرت عهد جوانی باشد پندی از پیری شنیدم کن تو آویزه بگوش خوش باش دمی که با عود و ربابی باشد دل بدنیا مسپار هیچ ندارد اعتبار وصلتیست، که عاقبت، کارش جدایی باشد
مردی
گر به دولت برسی مست نگردی مردی
گر به ذلت فتی پست نگردی مردی
مردی نبود زور و زر و ریش و سبیل
گر به سر منزل مقصودرسیدی مردی
عاشق
سینه ای باید سراسر سوخته
دیده ای باید به آن سو دوخته
قلبی دورازکینه و رنگ و ریا
تا که گفتش عاشقیست آموخته
یاد تو
تورفتی و بشد روزم شب تار
به روز چشم بره و بشب تبدار
خوراکم خون دل اشکم باده ست
مگر یادت کند با غم پیکار
نیشخند به نیشخندی زد او خنجر به قلبم
بگفتا بر سرت مویی نمانده است
ندانست در رهش دادم جوانی
دگر جان هم برجانم نمانده است
گلگشت خیال
به گلگشت خیالت می کشم پر
به دنیای کمالت میکشم سر
تو چون فرمانده ومن همچوبنده
به عشقت جام می را میکشم سر
دل تنگ چرا آدم شود گاهی دلتنگ؟
ز دست روزگار با خود کند جنگ
چرا گاهی نگنجیم در سرایی؟
چرا گاهی بجوییم گوشه ای تنگ؟
فردا دیر باشد بیا قبل از آنکه دیر گردد
عروس مرگ به پا زنجیر گردد
بخوانیم قصّۀ عشق ومحبّت
که شاید صبح فردا دیر گردد
میشه با ...
میشه با بال محّبت توی قلبی پر زنیم
میشه گاه از سر یاری به دری در بزنیم میشه با دریا دلی از خطا کاری گذشت
میشه با یاد خدا هم به یتیمی سر زنیم
میشه ...
میشه با باران عشق در کویری خانه کرد
میشه خورشید محّبت شدودردل لانه کرد
میشه چون ماه بتابیم به شب تار کسی
میشه گرد شمع دوستی سینه را پروانه کرد
چشم انتظار...
سوز دلم نشنیدی و از بام قلبم پر زدی
رفتی توازکوی من و بر قلب من خنجر زدی
من ماندم ویک کوله باراز خاطره در خاطرم
چشم انتظار بردرگهم شاید که روزی، در،زدی
انگور ثواب نمی دانم چرا حالم خراب است
دوای دردجانکاهم شراب است
نه زآن خمره که باشد پر ز انگور
زآن خمره، که انگورش ثواب است
طنین وجدان
نمدانم چرا گشتم بدینسان
ز این آمدن و رفتن پشمان
طنین صوت وجدانم بگفتا
تو بودی که شکستی عهد وپیمان
فراق رخ یا ر
همچو پروانه بسوزم بی توقع در سکوت
همچو بلبل بانگ بر آرم تا به عرش ملکوت
همچو شمع آرام بگریم در دل شبها ی تا ر
همچو نی هر دم بنا لم ز فراق رخ یا ر
سکوت سکوت من فریاد بود نشنیدند این فریاد را لطافتم چون باد بود ببار ای اشک
ببار ای اشک، بر دشت کویر دل
|
About![]()
Home
|