برفتم روزی از روزها به گلگشت ندیدم جاودان هیچ چیز در آن دشت چو رود بود عمر ما درگذر ستان که آرام از بر چشمان بگذشت
عزیزم ،نازنینم،بی وفایی چرا داری زما قصد جدایی؟ چه شد آن عهد و آن پیمان آنروز که گفتی بعداز او، توام خدایی
خان عشق باغ بستان و گلستان خوبان اینجاست نعره گاه جان مست می پرستان اینجاست گوهر عشق و دُر معرفت را بنگر این همه دُر بدور از ید دزدان اینجاست جان دادن درره یار چه قابل باشد؟ جان برکف بیا ملک دلیران اینجاست پر بگیر با مرغ جان ودل به جانان بسپُر آخرین خان وگذر گاه دلیران اینجاست تو مترس از جان و پا بنه در ملک حق خانۀ خوب رخان و نازنینان اینجاست خان عشق است و چو منصور میباید گذشت جان دادن با لب خندان به جانان اینجاست کارزاریست سخت و رستمی میخواهد تا بدین خان رسد،چون آخر خان اینجاست این همه لالۀ که در صحرای عشق میبینی حاصل خون سرخ سربداران اینجاست گوهر معرفتی باید و دریا دلی گر که داری بسمه الله مقصد خوبان اینجاست
خوشا آندم اسیر خاک گردم شوم خاک وزگنه پاک گردم سپارم رنج و دردم را بگوری رها از تن چو باد چالاک گردم
عشق ناکام
شبنم چشمان من بر خاک گورت مِل شد خار هجرت مونس و همداستان دل شد تو که گوهر بودی در دریای عشق آرزوی عشق تو در دل بکام گِل شد ترا خواهم نه کاخ خواهم نه مال و نه جوانی نه هیچ آمالی زین (ازاین) زندگانی ترا خواهم بغیر از تو نگیرم نشان دیگری درهیچ مکانی
دور شیرین بهاران ،رفت که رفت قمری از باغ و گلستان، رفت که رفت آن نگار خوش قد و بالای من با هجوم سرد زستان، رفت که رفت نو جوانی و غرور و عشق هم پیر شد از ظلم دوران ،رفت که رفت شهر زیبای دل و سیرانگاه خوبان در شبانگاهی به تالان ،رفت که رفت شور شیرین و نشاط زندگانی و امید همچورعدی در میان باد و باران، رفت که رفت آنکه چون جان در برم پروردمش دست در دست رقیبان ،رفت که رفت زندگی سخت نیست و روزگار پر جور نیست خرّمی از جور نامردمان رفت ،که رفت ای دریغا! دوستی دیگر ندارد اعتبار دوستی دشمن شدو باروزگاران رفت که رفت ما بماندیم وآینه و مشتی خاطره خاطره درحسرت یک لب خندان رفت که رفت تا به کی در انتظار تو نشینم ای صنم؟ نور دیده از فراق روی تابان رفت که رفت
چشم دل دو باره درچمنزار سبزه رویید نسیم باد به دور غنچه گردید دوباره دست افشان پای کوبان گل آلاله با پیچک رقصید دوباره بوی روز نو ز هر سو میان دشت وصحرها پیچید دو باره اشک لاله در صحرگاه زگلهای شقایق بوسه میچید دوباره روزگار نو بیامد به بخت تیره ی من باز خندید دوباره حسرت دیدار آن یار سرشک گشت وبه دشت گونه غلطید دو باره خاطرات تلخ وشیرین سبکبال آمد ودر ذهن چرخید دوباره دشت سرخ سینۀ من پر از غبار آه و ناله گردید دوباره مرغ جانم مویه سرکرد زگلبانگش گل شادی رنجید دوباره خاطراتم را نوشتم که آویزان کنم بر شاخۀ بید تو ای باد صبا بگو به یارم چگونه میتوان ،نادیده را دید؟ بگفت باد صبا: با چشم دل بین خدا را کی توان باچشم سر دید؟
خوشا آندم که دور از دیده باشم به زیر تلی از خاک خفته باشم نه رنجی تا کشم از بی وفایان نه مجبور بهر دردها بیمه باشم
کاش میشد چون کبوتر پر گشایم سوی تو بر سر بامت نشینم و ببینم روی تو کاش میشد ابر گردم، سایه اندازم سرت بعد از آن آرام بگریم بر سر و گیسوی تو
نقطه ی پرگار خوشا آندم که وصل یار گردم چو منصّور در رهش بر دار گردم خوشا آنوقت رسم بر درگه او به گرد نقطه اش پرگار گردم
خوشا آندم که روی تو ببینم گل بوسه ز رخسارت بچینم
چه میشد؟ خوشا سوختن چو پروانه بر یار خوشا در راه عشق رفتن بر دار چه میشد چون بنفشه ای به پیچم ز اینجا تا به عرش بر قامت یار جان و یار خوشا آنگه که بینم قامت یار خریدارش شوم در کوی و بازار خوشا آندم که از عشقش بمیرم به زلفانش روم بر چوبه دار خوشا وقتی که ازمحّنت سرایت بسوی تو دهم جان را به پرواز سپارند جسم خاکیم به گوری به شادی وسماع ورقص وآواز
گفت شیرین
خوشا آن چشم بینا و نگاهش خوشا چشمی که باشد چشم براهش خوشا آن لب که گوید گفت شیرین دمادم سر دهد قل هوالله هش خوشا آنکس که بیند چشم مستش بگیرد باده عشق را ز دستش خوشا آنکس که بشنید بانگ حقّ را به راهش داد هر آنچه بود و هستش
سرو شدیم آمدیم سوختیم خاکستر شدیم چون گل سرخی بُدیم پر پر شدیم عشق توچون در دل ما بنشست سرو شدیم و ازهمه برتر شدیم
سینه سوخته عاشق دلسوخته را با کار دنیا کار نیست سود عاشق بی نیازست وغم اغیار نیست آنکه دم می زند از عشق و شکایت میکند خالی بندیست که طالب به وصل یار نیست اهل دنیا و خود خواه وزاهد زُهد فروش کر وکورند کرو کور را لایق گفتار نیست سینه ای می باید سوخته و پاک چو خاک سینه سوخته را ترسی ز سوز نار نیست هرکه خواهد که رسد بر درگه گلزار دوست نیش صد خار بچشد،چون هیچ گلی بی خار نیست
گفت موری: با ملخ کمتر بخور ! حاصل کشت دهقان خون جگر! او بکاشته بذر خود با صد امید تا بچرخد روزگارش زآن ثمر گفت ملخ: ما را طبیعت اینچنین آفریدوپند ٫تو هست بی اثر در خیالت آفت گشتزار منم!؟ لیک بپرس از دهقان و برزگر ما که چند سالی نگذشتیم زین دیار کی بخورد وسود که برد زین رهگذر؟ گفت مور: با دهقان خوش مرام بهر ما گو آنچه آمد ت بسر گفت دهقان :باد وباران و زمین وآفتاب یاد یار و رنج ما ،تا بداد بذری ثمر آه چه گویم! زین قصه،زین روزگار ما بکاریم بذرو سودش به جیب بار خر حاجی آقا و فلانی بار فروش میبرند سود وضرر با برزگر بهر تو گویم مثال از سال پیش نخود ی را کاشتیم همچون گهر ما فروختیم هر من به صد تومان بود نرخ بازار ، خون پدر حاصلی که سود ندارد بهر من یا نباشد درتوان کارگر به همان ملخ از بن بر کند برداشتی که سراسر هست ضرر
|
About![]()
Home
|