تبليغاتX
شاعری از کرمانشاه

شاعری از کرمانشاه

گلچینی ازسروده های مجتبی سپهری


بیا باز هم بگیریم کامی از عشق

شویم سر مست زمی با جامی از عشق

بیا سوزیم چو پروانه بر شمع

که خاکسترشویم در دامی از عشق

براي مشاهده تمام صفحه تصوير دكمه موشواره را فشار دهيد.

بیا همراه شویم با باد و باران

بیا هم ساز گردیم با بهاران

بیا تا از غم دوران بکاهیم

دمی را سر کنیم با میگساران


بیا گشتی زنیم در لاله زاران

بنشینیم لحظه ای با گلعذاران

غنیمت شمریم این لحظه ها را

چو فردا نیستیم در جمع یاران


+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت15:17توسط مجتبی سپهری | |

اگر...

اگر در دل عشق یار نمی بود

مرا در این بازار کار نمی بود

بکنج خلوت خود می نشستم

بدل هم همه ی دیدار نمی بود


+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت15:5توسط مجتبی سپهری | |

خاکِ وطن


کاش میشدهمچو باران بوسه بر مام وطن زد
یا که همچون شاهبازی گشت بر بام وطن زد
کاش میشد همچو آرش جان در راه وطن داد

یا که سر  دفتری ازعشق بر نام وطن زد



Anfrage an Nasser Shafiani bezüglich 'PHANTASIE'

نقاشی اثر استاد ناصر شفیعانی 



+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت15:2توسط مجتبی سپهری | |

 فردا دیر باشد

بیا قبل از آنکه دیر گردد

عروس مرگ به پا زنجیر گردد

بخوانیم قصّۀ عشق ومحبّت

مبادا صبح فردا دیر گردد!

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت15:0توسط مجتبی سپهری | |

گوهر جوانی

 

تا جوانی بخودآ گوهر امید ز توست

همچو کبک میخرامی همچو آهو میدوی

وای ز روزی که بیاید خزان پیری

 لنگ لنگان میروی  ولاکپشت وارمیدوی

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت14:56توسط مجتبی سپهری | |

رفت که رفت 

دور شیرین بهاران رفت که رفت

قمری از باغ و گلستان رفت که رفت

آن نگار خوش قد و بالای من

با هجوم سرد زستان رفت که رفت

بلبل بزم چمن آرای عشق

پر کشید سوی بیابان رفت که رفت

نو جوانی و غرور و عشق هم

پیر شد از ظلم دوران رفت که رفت

شهر زیبای دل و جلوهگاه خوبان

در شبانگاهی به تالان رفت که رفت

شور شیرین و نشاط زندگانی و امید

ناگهان با چشم گریان رفت که رفت

آنکه چون جان در برم پروردمش

دست در دست رقیبان رفت که رفت

ما بماندیم وآینه و مشتی خاطره

خاطره در حسرت یک لب خندان رفت که رفت

زندگی سخت نیست و روزگار پر جور نیست

خرّمی از جور نامردمان رفت که رفت

 

ای دریغا ! دوستی دیگر ندارد اعتبار

اعتبار دوستی با مرگ خوبان رفت که رفت

تا به کی در انتظار تو نشینم ای صنم؟

نور دیده از فراق روی تابان رفت که رفت

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت19:55توسط مجتبی سپهری | |

 

عاقبت خود بینی

شنیدم سروی با گل همی گفت

زچه رو اینچنین پژمرده گشتی؟

تو که روزی بودی تاج گلستان

چگونه اینچنین افسرده گشتی؟

بگفتا: رنگ من از خون دل بود

شمیم عطر من از خاک و گل بود

نداشتم من ز خود نه رنگ نه بویی

که اینها لطف آن خوش آب وگِل بود

چو دید مغرور گشتم ز جمالم

بدور از معرفت و هر کمالم

بدست کودکی بر چیده گشتم

دمی محبوب چو نور دیده گشتم

مرا کند و بدور از شاخه گشتم

چنین شد بی سروسامانه گشتم

چو زآن روز بگذشت چند زمانی

نماند زآن رنگ وبویم هیچ نشانی

همانکه بودمش عزیزو مهمان

نگاهم کردو گفتش: آه بدینسان

چه زود پژمرده گشت این گل زیبا؟

دگر جایی ندارد در دل ما

مرا راند و باد هم پرپرم کرد

ز شهر خویشتن در بدرم کرد

شدم آواره وبی خانه گشتم

چنانکه از خودم بیگانه گشتم

             

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت19:53توسط مجتبی سپهری | |

نیمۀ گمشده 

تو هستی نیمه گمشدۀ من

بنه پا بر سر و بر دیدۀ من

چرا دیر آمدی جانم فدایت؟

خزان ساکن شده در سینۀ من

تو هستی غنچۀ خزان ندیده

کمند ابرویی و قامت کشیده

غزال چشمی وشهلا روی ومستی

منم قامت شکسته پشت خمیده

چو بشنیدم دمی آواز سازد

صدای گرم و پر سوزو گدازد

برفت از من همه غمهای هستی

خدا هم ساز گرداند نیازد

زدی تنبور بر تار دل من

بهشتی شد تن وخاک وگِل من

کلامت پُر بکرد جام وجودم

شکوفا شد گل خُشک دِل من

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت19:52توسط مجتبی سپهری | |

نوای ساز

 
 

تو چون ماهی در دل شب تار
تو چون عشقی در وجود بهار
توچون شبنم بر تن گل سرخ
ز دوریت دل ندارد قرار
نوای سازت چو آمد بگوش
بشد بلبل از خجالت خموش
بهشتی شد کوه و دشت وکویر
ببرد از من دانش و عقل و هوش

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت19:46توسط مجتبی سپهری | |

 

نفرین نامه

 

 

رفتی و هر گز ندانی

در رهت دادم جوانی

 


نیست دگر نام و نشانی

ز آن بهار زندگانی

 


دل بشد مونس به غمها

آه چه تنهایم چه تنها

نیست امیدی هم به فردا

از چه رو رفتی نهانی

رفتی و از من گسستی

با رقیبانم نشستی

قلب زارم را شکستی

آه چه کردی، ناگهانی

این دل زارم فریدی

رفتی و از من رمیدی

در کناری آرمیدی

خا نه ات سوزد زمانی

آتشی افتد به جانت

بر کند غم دودمانت

تیره گرداند جهانت

خم شوی همچون کمانی

پس برو آخر به شّر شی

در تباهی غوطه ور شی

گر و کور و شل وکر شی

گم شوی در لا مکانی




Anfrage an Nasser Shafiani bezüglich 'Fantasie 4'

نقاشی اثر استاد ناصر شفیعانی 


+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت19:44توسط مجتبی سپهری | |

 

شمع و پروانه 

صبحدم شمع بگفت :پروانه را

چه کنم من این دل دیوانه را؟

من بسوزم و بسازم همه عمر

تا که روشن کنم این کاشانه را

گفت پروانه: مزن لاف سخن

تا که هستی در میان انجمن

عاشق سوخته ناله کی کند

در بر معشوق گلایه کی کند

عاشق آن باشد بسوزد بی ریا

در کنار یار ولیکن بی صدا

عاشق آن باشد که جز یارش ندید

غیر او شاهد به کردارش ندید

1
30 آبان 1386 ساعت 21:02
hugotree__photo__dn103dn0.gif

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت19:42توسط مجتبی سپهری | |

 

 دخترم

 

خوشا آنوقت که دختر بچه بودی

خوش و با درد ورنج بیگانه بودی

بوقت گریه ات دست پاچه بودم

بلبخندی دلم را می ربودی

خوشا آنوقت که با تو مینشستم

به گوشَت نغمه خوان دستت به دستم

بروی پاهایم بودی در خواب

غم دل را به عشقت می گسستم

میان خواب لبخند بر لبت بود

تو گویی این جهان اندر کفت بود

چو از خواب میشدی بیدار بناگه

طنین صوت من چون مرحمت بود

چو پروانه سبکبال میزدیم گشت

به کوه طاق وسان و در و دشت

نبود در ما زغم هرگز نشانی

چه زود افسوس آن دوران بگذشت

بناگه چرخ چپ گردون دوران

بتاخت بر محفل ما همچو طوفان

جدا کرد عاقبت دستت ز دستم

کنون تو در وطن من هم به هجران

مقیم شهر اندوه و غمم من

بکوی هجر ساکن مسکنم من

نشان منزلم درد است و هرمان

بکنج خانه شمعی روشنم من

بسوزم از غم هجرت شب و روز

بر آرم دم بدم بانگ جگر سوز

که شاید بشنود روزی فغانم

خداوند رحیم و مهر افروز

خدایا رحمتی بر حال ما کن

ز خوان کرمت نگاه ما کن

ز در گاهت مگردان نا امیدم

خزان زند گا نیم ، بهار کن

خدایا آگه و دانا تو هستی

جهانگردان و جانفرما تو هستی

بده پایان به این رنج جدایی

توکه دادی به نیستی جان و هستی

خدایا کام تلخم پر شکر کن

تو از روی کرم بر ما نظر کن

بگیر بار دگر این دست رنجور

کریمانه، ز کوی ما گذر کن

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت19:41توسط مجتبی سپهری | |

زندگی

زندگی آیینه ای تنها نیست

یا که عکسی در میان قاب نیست

زندگی ماهمین خاطره هاست

گریه ها و خنده هاست

عشق و امید ونگاهی،

که به صبح فرداست

به خدایی بنگر،که ز هر سو پیداست

زندگی ، بس زیباست

زندگی لبخند یک کودک است

رقص دل انگیز آب وجلبک است

گاهی تلخ وگاهی شیرین

گاهیم طعم گس زالزالک است

زندگی ماهمین خاطره هاست

گریه ها و خنده هاستعشق و امید ونگاهی،

که به صبح فرداست
زندگی ماهمین خاطره هاست



عطر دل انگیزکوچه باغهاست

داستان خوشی و اندوه ماست

آه چه گویم، که اندوه خطاست
زندگی ثانیه هاست

...لحظه هاش...خاطره هاست

رقص دل انگیز باد و شاخه هاست

زندگی،با چشم زیبا بنگریش ،زیباست

ما که از فردای خود بی خبریم

از چه رو باید غم فردا خوریم؟

این دو روز عمر غنیمت شمریم

زندگی میزان درک آدماست

آسمان را بنگر،کوه و صحرا را نگر

دشت و دریا را نگر،به خدایی بنگر

که درون دل ماست


گریۀ ما از فراق ،نالۀ بلبل باغ

چشم دوختنها به طاق ،حتی قار قار کلاغ

همه ذکرآن گل بی همتاست

به درون خود نگر

یک گلستان 
 آنجاست
    

            

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت19:38توسط مجتبی سپهری | |

به راه دوست 

زمانیست ساکن کوی جهانیم

بغیر از عشق حدیثی راندانیم

در این دنیا که بوئی از وفا نیست

تو هر چند خواهی ما مهربانیم

نباشد تحفه ایم بهتر از جان

اگر خواهی به راهت جانفشانیم

منم خرسند از این پاکبازی ای دل

که شمع محفل صاحبدلا نیم

عطا یارب که چون شمع شب تار

به راه دوستی اشکی فشانیم

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت19:37توسط مجتبی سپهری | |

با چشم گریان...

 

شورو حالی دگر آمد من حیران چه کنم؟

در قفس چون مرغ زندانی نالان چه کنم؟

شور شیرین بهار زندگانی و امید

همه را باد خزان برده به تالان چه کنم؟

پیر عشق رخ یار گشتم واو هم ای دریغ

نشد مهمان به این کلبه ویران چه کنم؟

گشت چشمانم سپید بر چهار چوب انتظار

اگر روزی سر رسد با چشم گریان چه کنم؟

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت19:33توسط مجتبی سپهری | |

 

 

بر لبانش...

بر لبانش سخن از رفتن بود

در نگاهش شوق روییدن بود

در دلش آتشی عشقی خاموش

که زمانی پُر گُرو روشن بود

در پس پرده نگاهش میگفت:

بودنت بهانۀ بودن بود

تو بُدی هستی باغ دل من

روی تو آیینۀ دیدن بود

نو گلی بودی بیاد آر دمی

جان من بر تنت پیراهن بود

من به شوق روی تو جان دادم

گر به کارم، کارت خندیدن بود

رفتی و هر گز ندانستی که من

در فراقت کارم اشک ریختن بود

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت19:30توسط مجتبی سپهری | |