|
بیا باز هم بگیریم کامی از عشق شویم سر مست زمی با جامی از عشق بیا سوزیم چو پروانه بر شمع که خاکسترشویم در دامی از عشق
بیا همراه شویم با باد و باران بیا هم ساز گردیم با بهاران بیا تا از غم دوران بکاهیم دمی را سر کنیم با میگساران
بیا گشتی زنیم در لاله زاران بنشینیم لحظه ای با گلعذاران غنیمت شمریم این لحظه ها را چو فردا نیستیم در جمع یاران
اگر... اگر در دل عشق یار نمی بود مرا در این بازار کار نمی بود بکنج خلوت خود می نشستم بدل هم همه ی دیدار نمی بود
خاکِ وطن کاش میشدهمچو باران بوسه بر مام وطن زد
بیا قبل از آنکه دیر گردد عروس مرگ به پا زنجیر گردد بخوانیم قصّۀ عشق ومحبّت مبادا صبح فردا دیر گردد!
گوهر جوانی تا جوانی بخودآ گوهر امید ز توست همچو کبک میخرامی همچو آهو میدوی وای ز روزی که بیاید خزان پیری لنگ لنگان میروی ولاکپشت وارمیدوی
رفت که رفت دور شیرین بهاران رفت که رفت
قمری از باغ و گلستان رفت که رفت
آن نگار خوش قد و بالای من
با هجوم سرد زستان رفت که رفت
بلبل بزم چمن آرای عشق
پر کشید سوی بیابان رفت که رفت
نو جوانی و غرور و عشق هم
پیر شد از ظلم دوران رفت که رفت
شهر زیبای دل و جلوهگاه خوبان
در شبانگاهی به تالان رفت که رفت
شور شیرین و نشاط زندگانی و امید
ناگهان با چشم گریان رفت که رفت
آنکه چون جان در برم پروردمش
دست در دست رقیبان رفت که رفت
ما بماندیم وآینه و مشتی خاطره
خاطره در حسرت یک لب خندان رفت که رفت
زندگی سخت نیست و روزگار پر جور نیست
خرّمی از جور نامردمان رفت که رفت
ای دریغا ! دوستی دیگر ندارد اعتبار اعتبار دوستی با مرگ خوبان رفت که رفت تا به کی در انتظار تو نشینم ای صنم؟ نور دیده از فراق روی تابان رفت که رفت
عاقبت خود بینی شنیدم سروی با گل همی گفت زچه رو اینچنین پژمرده گشتی؟ تو که روزی بودی تاج گلستان چگونه اینچنین افسرده گشتی؟ بگفتا: رنگ من از خون دل بود شمیم عطر من از خاک و گل بود نداشتم من ز خود نه رنگ نه بویی که اینها لطف آن خوش آب وگِل بود چو دید مغرور گشتم ز جمالم بدور از معرفت و هر کمالم بدست کودکی بر چیده گشتم دمی محبوب چو نور دیده گشتم مرا کند و بدور از شاخه گشتم چنین شد بی سروسامانه گشتم چو زآن روز بگذشت چند زمانی نماند زآن رنگ وبویم هیچ نشانی همانکه بودمش عزیزو مهمان نگاهم کردو گفتش: آه بدینسان چه زود پژمرده گشت این گل زیبا؟ دگر جایی ندارد در دل ما مرا راند و باد هم پرپرم کرد ز شهر خویشتن در بدرم کرد شدم آواره وبی خانه گشتم چنانکه از خودم بیگانه گشتم
نیمۀ گمشده تو هستی نیمه گمشدۀ من بنه پا بر سر و بر دیدۀ من چرا دیر آمدی جانم فدایت؟ خزان ساکن شده در سینۀ من تو هستی غنچۀ خزان ندیده کمند ابرویی و قامت کشیده غزال چشمی وشهلا روی ومستی منم قامت شکسته پشت خمیده چو بشنیدم دمی آواز سازد صدای گرم و پر سوزو گدازد برفت از من همه غمهای هستی خدا هم ساز گرداند نیازد زدی تنبور بر تار دل من بهشتی شد تن وخاک وگِل من کلامت پُر بکرد جام وجودم شکوفا شد گل خُشک دِل من
نوای ساز تو چون ماهی در دل شب تار
نفرین نامه رفتی و هر گز ندانی نقاشی اثر استاد ناصر شفیعانی
شمع و پروانه صبحدم شمع بگفت :پروانه را
دخترم خوشا آنوقت که دختر بچه بودی
زندگی زندگی آیینه ای تنها نیست رقص دل انگیز باد و شاخه هاست
به راه دوست زمانیست ساکن کوی جهانیم
با چشم گریان... شورو حالی دگر آمد من حیران چه کنم؟
بر لبانش... بر لبانش سخن از رفتن بود
|
About![]()
Home
|