|
زارو پریشان آمدم سر در گریبان آمدم افتان و خیزان آمدم سوی تو جانان آمدم رسوا چو مجنون گشته ام محصور چو هامون گشته ام نالان چو کارون گشته ام گریان چو باران آمدم ذکر سحرگاهم تویی هم می وهم جامم تویی مستی پنهانم تویی نگر چو مستان آمدم مخزن اسرار تویی آگه به هر کار تویی شفای بیمار تویی بی یار و بیمار آمدم ای سروری بر کائنات آگه زهرمورونبات رویت زرویم بر متاب نزد تو مهمان آمدم ذکروکلام هر شبم بنگر که در سوزو تبم آبی رسان تو بر لبم تشنۀ احسان آمدم همچون سپند بر آتشم مدهوشم وفریاد کشم بشنو طنین دلکشم مست و غزلخوان آمدم ما را دلی باشدچو خاک محتاج به مهر تابناک از دوریت گشته هلاک جانم پی جان آمدم نظر کنم بر آسمان بر این جهان بیکران جز تو ندیدم هیچ نشان سویت چو پیکان آمدم صورتگر ماه وسپهر دستم بگیر از سر مهر دورم کن از جادو سحر سرمست ز آن کان آمدم گرماه من باشم تومهر سروی بیارایم زشعر سر بر کشد تا به سپهر نشئه ز آن خوان آمدم
ماییم واین دل زار،در شوره زار گرفتار از عرش به فرش رسیدیم، رانده شدیم ز گلزار افسوس وفا نداشتیم، بذر ثنا نکاشتیم عهد و وفا شکستیم، رانجانده شد دل یار چون کشتی شکسته،بر خاک وگلِ نشسته گم کرده راه خویشیم،در بحر غم گرفتار ایمان فروختیم به زر،از همه بد و بدتر گوهر انسانیت،گم شد در این کارزار اسیر کالبد خویش،دایم فکار و پریش در دشت غم دوانیم،سوار نفس بد کار یک مشت پوست وخونیم, در ووادی جنونیم بر سر ما فرو ریخت, کوهی بشکل آوار روزی که عمر سر آید، عجل ز در در آید قصه به آخر رسد، نقطه ،پایان کار
|
About![]()
Home
|