|
تیغ خورشید بر لب بامی بود هاله ای از عمر ما را مینمود بلبل عشق در چمنزارهای عمر غزل آخر خود را می سرود
کاش میشد بوسه بر آن ساغر مینا زنم دست گمراه دل را بر دست آن بینا زنم کاش میشد این تن خستۀ سودا زاده را از کویر منیّت دور و ره دریا زنم کاش میشد می شکستم بت لرزان درون با سرشتی نو درون قالبی پویا زنم کاش میشد حرف زیبای دوست دارم با صداقت رخ برخ با آن رخ زیبا زنم
ميرسد نوروز خوش ميگذرد مغرور از سد زمان دست افشان پاي کوبان ، خندان از سد سرد زمان ميگذرد قدمش خير مبارک بادا گر چه هست سفره ي ما سرخ و خونين ز اشک ديده مرغ شادي هم ز ما رنجيده لب من دوخته به ظلم در کناري خاموش پيک پيروز بهاران بيا مقدمت خوش مبارک بادا
دو باره درچمنزار سبزه رویید نسیم باد به دور غنچه گردید دوباره دست افشان پای کوبان گل آلاله با پیچک رقصید دوباره بوی روز نو ز هر سو میان دشت وصحرها پیچید دو باره اشک لاله در صحرگاه زگلهای شقایق بوسه میچید دوباره روزگار نو بیامد به بخت تیره ی من باز خندید دوباره حسرت دیدار آن یار سرشک گشت وبه دشت گونه غلطید دو باره خاطرات تلخ وشیرین سبکبال آمد ودر ذهن چرخید دوباره دشت سرخ سینۀ من پر از غبار آه و ناله گردید دوباره مرغ جانم مویه سرکرد زگلبانگش گل شادی رنجید دوباره خاطراتم را نوشتم که آویزان کنم بر شاخۀ بید تو ای باد صبا بگو به یارم چگونه میتوان ،نادیده را دید؟ بگفت باد صبا: با چشم دل بین خدا را کی توان باچشم سر دید؟
|
About![]()
Home
|