|
که گیتی بگردد،به فرمان او گرفتم رخصت ،که نظم آورم وزان نظم دلها به بزم آورم بیارایم پیراهنی از گهر نیاورده کسی ز آن بهتر همه تارو پودش ز عطر وعبیر که ازدیدنش برنابگردد،پیر نخست تابیدم نخ گل را بریختم بر آن تنگ مل را بریستم به مژگان همه تاروپود به عشقش نمودم ،مشک اندود همان تاروپود در هم آمیختم برآن سیم وزر بیاویختم قلمی زسیمرغ زدم لاجورد که از چشم حسودان نگیرد درد زدم آستینش به رنگ سپهر به گردن کشیدم همه رنگ مهر جلودارسینه فیروزه فام کزو گردد یار بسی شادکام پرآویزش کردم به بیجاده همانا زیبا شدو ساده چو بر تن کردآن بت زیبا دوچندان زیبا شد آن دیبا بگفتا:چنین جامه ای کس ندید ز این گفته اش دلم آرمید بگفتم:که عشق او خالق است چنین پیراهنی ترا لایق است هنر جام می ز زیبا گرفت هر آن زیبایی ز خدا گرفت از این رو زیبا پرستی رواست که زیبا رویی ز ذات خداست چنین ماه رویی که او آفرید ز آن نا امیدان شدند با امید اگر چه به من آفرین خواندی هزار گل ز مهر بر من افشاندی همه گلها ،هدیه به رخسار تو که من سر خوشم ز دیدار تو همه این سخنها عشق اندیشه کرد که عاقل کی،شاعری پیشه کرد
زلف پریشان ولب خندان وصراحی در دست دوش یارآمدو ما،از سیر رخسارش مست مهربانی کردو بزم آراست و می ریخت قدحی پر کرد زمی داد به من باده پرست او شراب عشق ریخت ،ما از کرمش نوشیدیم از سریاری به بالینم دمی چند نشست آنچنان غرق شدم در عالم چشمان او که ازخمارچشم او،چشمان ما شد،مست مست نغمه ای سر دادو خنیاگری آغازید دل همه جان شدو دادم بدستش ،دربست روح به نزد او بودوجسم انگاری نبود جان گویی به عمق نغمه هایش پیوست چه شبی بود خدایا خرده از ما مگیر چونکه او بودوتوو این عاشق زیبا پرست بین ما بودخدا در حلقه ی زنجیر عشق آنکه در کون ومکان اول بود،وسط نشست حائلی گشت و نشت ، ما بین من واو تا به آن نو گل زیبا نیالایم دست بس عجب نیست خدا هم زاین میان شد رقیب هر کسی بالای تو دید،قانون هستی بشکست
عطردل آویزتنش ریزد به جسم وجان من پیچد شمیم نفسش در پیکر وروان من امشب قرار است که او رمز گشایی کند افشا کند برهمگان،اسرار بی زبان من میراب دل درراه است ای دل چه غم داری بگو سرچشمه را پاک کند از دل برد افغان من باده بنوشم دم به دم ازسرخی لبهای او پراز حرارت میکند شعر من وبیان من وای اگردوری کند، با دل مهجور کند کارد زند بر پیکرم تا عمق استخوان من اینک منم چشم انتظار،نشسته تا پایان کار آید برد رنج وستم ازکلبه ی احزان من امشب وفاداری کند از دل پرستاری کند گرنکند،تیره کند،روزوشب وجهان من
امشب میخوام بارون بشم رو سبزه زارای دلت یه آسمون گل بکارم تودست ناز خوشگلت دلم میخواد پر بکشم تا بی کران اون چشات صد تا غزل زنجیر کنم بندازم دورگردنت امشب میخوای بری سفر،همراهتم تا کهکشون برات ستاره میارم ،میچینمش دور و برت امشب میخوام شاپرک قلبم و بیدار کنم ترا رو بالاش بزارم بشه یارو همسفرت اینباراگر نشد بیام، ولی سپردمت خدا دعای کمر بست نوشتم پیچدم دور کمرت امشب بیاد اون چشات، چشام شده پر از شراب مگر تو رویا ببینم،صورت ناز خوشگلت میرم به درگاه خدا،دس به دعا میشم برات که ازسفر زودی بیای،بشم فدای قدمت
بعد تو کان غزل خشکیده شد طعم شیرن عسل ترشیده شد بعد تو گلها همه خار شدند بلبل بیچاره هم آواره شد بعد تو ترانه ها غمگین شدند واژها به درد و غم آلوده شد بعد تو کفتر شادی رفت که رفت فضای سینه با غم آکنده شد بعد تو شبها دیگه مهتاب نداشت بساط ستاره ها بر چیده شد بعد تو آرزوها حبس شدند امید هم بی آرزو افسرده شد بعد تو گل در چمن عشوه نداشت قامت سرو بلند خمیده شد بعد تو خنده به لبها ننشت صورت آدما رنگ مرده شد بعد تو انسانیت پر زد و رفت همه چیز با پول و زر سنجیده شد بعد تو سادگی حرفی کهنه گشت واژه بین آدما پیچیده شد بعد تو صلح وصفا دیگر نماند عشق و عاشقی مثل افسانه شد بعد تو آرامش از دنیا رمید گاهی سونامی گهی زلزله شد بعد تو بودن دگر معنی نداشت آسمان دل چه تار و تیره شد بعد تو پر چینها حصار شدند خانه ها تاریک و بی پنجره شد بعد تو گر چه سیاه شد روزگار ولی یادت تو دلم روزنه شد
دلم میخواد پر بزنم، برم به اوج کهکشون چشای عقاب و قرض کنم، بگردم دور آسمون بپرسم از احوال تو، به هر دری در بزنم حتی روی قله ی قافم ،میرم و سر میزنم شاید یکی بهم بگه، جای ترا ای نازنین نکنه پنهون شدی، یه گوشه یی روی زمین اگه پیدات بکنم، پیچک میشم به قامتت دیگه نمیزارم بری، دست میگیرم به دامنت پروانه میشم گرد تو،میشم فدای اون چشات خودمو زنجیر میکنم ،به هردوپات به هردوپات آخه بدونه تو دیگه ، لبخند به لبهام نمیاد زندگی مثل جهنمه، درد و غمام شده زیاد اگه برگردی دو باره،خزانم عین بهاره تو شبهای سیاه من، پر میشه ماه وستاره
ای مرغ سحر خبر زیاران بگو زان گلشن و فردوس رضوان بگو در ملک غربت افتاده به خاکیم زان دوستان وجمع مستان بگو اینجا همه گرفتارند و ملول زان رستگاران ز زندان بگو زاهد زهد فروشد وخریدار ریا زان رستم وزان بابای عریان بگو در حسرت دیدن لبی خندانم زان شیرین دهنان لب خندان بگو ظاهر بهاریند و بدل پائیزی زان دلخوشان در زمستان بگو بر تخت روانند ، ولی چهره عبوس زان شادان از خار مغیلان بگو بانگ رحیل برقرار وگوشها همه کر زان کوچیدگان دست افشان بگو خود باخته اند به زر و زندگانی زان دلباختگان به راه یزدان بگو دلها همه خالی زنوروخاموش زان هیاهوی روشن دلان بگو پابند گناه وگریزان ز نیکی زان دلسوختگان پشیمان بگو ظاهر همه دوست وبه باطن دشمن زان مردمان یک دل وزبان بگو
بیا باز هم بگیریم کامی از عشق شویم دیوانه تربا جامی از عشق بیا سوزیم چو پروانه بر شمع که جاویدان بماند نامی از عشق بیا همراه شویم با باد و باران بیا هم ساز گردیم با بهاران بیا تا از غم دوران بکاهیم دمی را سر کنیم با میگساران
بیا گشتی زنیم در لاله زاران بنشینیم لحظه ای با گلعذاران غنیمت شمریم این لحظه ها را چو فردا نیستیم در جمع یاران
عاشق زار ،ندیدم به جهان چون مادر
مرحم زخم دلم ،رخساره ی تابان تو ست
چرا ای نازنین از ما گسستی؟ زما بگریختی وتنها نشستی نشاید غم بدل مهمان گردد چو امروز هستی و فردا نهستی |
About![]()
Home
|