|
وا مانده در راهم، با کولی پریشانی سرد است وشب هنگام ،در جاده ای طولانی در سرهزارسودا، برلب هزارنجوا بادل چه کنم ای داد،عاشق شده پنهانی دردم نشود درمان الا به وصل یار اوعمربهار دارد ومن عمرم زمستانی عاشق شده ام عاشق،عاشق به روی او در سرنمی آید،یک لحظه پشیمانی گر چه ظاهرم پیر است،پژمرده ودلگیراست اما دردلم شوریست، چون دوران جوانی پیری زمن دورشو،هستم زتو بیزار از راه عمرآمد، نا خوانده به مهمانی برف شد نشست بر مو،از دیده ببردش سو آرام بگوشم گفت:انگار تو نادانی این عشق فراموش کن،پندمرا گوش کن دورانت بسرآمد،شاید نمی دانی دیدم ببست راهم،انگار ته چاهم این قصه گران آمد، دست بردم به پیشانی زان گفته شدم فکار،رفتم بکوی یار پرسید:چه بسر داری،اینگونه حیرانی خوانم از نگاه تو،هستم دلربای تو بنشین و خوش باشیم سر کنیم غزلخوانی گفتم:تو رعنایی،چون نوگل زیبایی افشا بشد رازم ، حالا توخود دانی گفتا:توشکرگویی،خوش صوتی و خوش خویی یک مویت نمی بخشم برصد یوسف ثانی از سر پرید خوابم،دیدم در تب وتابم یک دستفروش میخواند،به به لیمو عمانی انگشت بمالیدم برچشم ونالیدم زان یار نماند باقی هیچ نام ونشانی پندم بداد در خواب،آن خالق آفتاب گفتا:که منم باقی ،مابقی همه فانی
|
About![]()
Home
|