تبليغاتX
شاعری از کرمانشاه - عاقبت خود بینی

شاعری از کرمانشاه

گلچینی ازسروده های مجتبی سپهری

 

عاقبت خود بینی

شنیدم سروی با گل همی گفت

زچه رو اینچنین پژمرده گشتی؟

تو که روزی بودی تاج گلستان

چگونه اینچنین افسرده گشتی؟

بگفتا: رنگ من از خون دل بود

شمیم عطر من از خاک و گل بود

نداشتم من ز خود نه رنگ نه بویی

که اینها لطف آن خوش آب وگِل بود

چو دید مغرور گشتم ز جمالم

بدور از معرفت و هر کمالم

بدست کودکی بر چیده گشتم

دمی محبوب چو نور دیده گشتم

مرا کند و بدور از شاخه گشتم

چنین شد بی سروسامانه گشتم

چو زآن روز بگذشت چند زمانی

نماند زآن رنگ وبویم هیچ نشانی

همانکه بودمش عزیزو مهمان

نگاهم کردو گفتش: آه بدینسان

چه زود پژمرده گشت این گل زیبا؟

دگر جایی ندارد در دل ما

مرا راند و باد هم پرپرم کرد

ز شهر خویشتن در بدرم کرد

شدم آواره وبی خانه گشتم

چنانکه از خودم بیگانه گشتم

             

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت19:53توسط مجتبی سپهری | |