|
عاقبت خود بینی شنیدم سروی با گل همی گفت زچه رو اینچنین پژمرده گشتی؟ تو که روزی بودی تاج گلستان چگونه اینچنین افسرده گشتی؟ بگفتا: رنگ من از خون دل بود شمیم عطر من از خاک و گل بود نداشتم من ز خود نه رنگ نه بویی که اینها لطف آن خوش آب وگِل بود چو دید مغرور گشتم ز جمالم بدور از معرفت و هر کمالم بدست کودکی بر چیده گشتم دمی محبوب چو نور دیده گشتم مرا کند و بدور از شاخه گشتم چنین شد بی سروسامانه گشتم چو زآن روز بگذشت چند زمانی نماند زآن رنگ وبویم هیچ نشانی همانکه بودمش عزیزو مهمان نگاهم کردو گفتش: آه بدینسان چه زود پژمرده گشت این گل زیبا؟ دگر جایی ندارد در دل ما مرا راند و باد هم پرپرم کرد ز شهر خویشتن در بدرم کرد شدم آواره وبی خانه گشتم چنانکه از خودم بیگانه گشتم
|
About![]()
Home
|